پیام سپاهان - خراسان / «چرا بدون علوم انسانی، واقعیت ناآرامیها را نمیفهمیم؟» عنوان یادداشت روز در روزنامه خراسان به قلم سید مصطفی صابری است که میتوانید آن را در ادامه بخوانید:
در روزهایی که جامعه زیر فشار همزمان مشکلات اقتصادی، فرسایش انسجام اجتماعی و تهدید خارجی نفس میکشد، بیش از هر زمان دیگری به فهم دقیق و همهجانبه شرایط برای عبور دادن میهن عزیزمان از بحران نیاز داریم؛ فهمی که نه شعاری باشد و نه سادهانگارانه. بهخصوص اینکه با طیف وسیعی از واکنشها به شرایط مواجهیم؛ از انسجام و همدلی تا اعتراض، سکوت یا حتی بیتفاوتی و... حتی این تنوع در دل هرنوع واکنش با تفاوت نسلی و طبقه اجتماعی/اقتصادی آنقدر متنوع و پیچیده میشود که با یک لنز تحلیلی نمیتوان همه واکنشها را توضیح داد. بهطور مثال پیچیدگی ماجرا وقتی زیاد میشود که بین معترضان خیلیها چالش معیشتی ندارند و بین کسانیکه با اعتراضات همراه نبودند هم خیلیها مشکل اقتصادی دارند. بدیهی است وقتی از تنوع واکنشها هم میگوییم منظورمان طیفی از رفتارهای مردم است و خشونت گروههای سازمانیافته در آن جایی ندارد. اما در این شرایط خاص بخش قابلتوجهی از تحلیلهای تقلیل گرایانه رسانهای هنوز اصرار دارند با سادهسازی ماجرا و استفاده از برخی کلیدواژه آماده و پرکاربرد بهزعم خودشان از این شرایط رمزگشایی کنند. مثل اینکه «جوانان فریب شبکههای اجتماعی را خوردند» و... البته نمیتوان و نباید منکر نقش شبکههای اجتماعی شد، اما مسئله این است که چرا این توضیحها آنطور که باید جواب نمیدهند و چرا هربار که تکرار میشوند بدون اینکه دردی از چالشها کم کنند؟ این جاست که باید صریح گفت فهم آنچه امروز در جامعه میگذرد، بدون ترکیب علوم انسانی، رفتن در عمق مسائل و فاصلهگرفتن از تحلیلهای کلیشهای ممکن نیست. نه فقط سیاست و اقتصاد، بلکه با کنار هم قرار دادن زمینههایی چون جامعهشناسی، روانشناسی اجتماعی، مطالعات فرهنگی، سواد رسانهای و حتی مطالعات جدید در حوزه هوش هیجانی. هر کدام از این حوزهها دریچهای به واقعیت باز میکنند و نادیده گرفتن هر کدام، تصویر گسترده و واقعی ما از شرایط را ناقص میکند. بهطور مثال علوم سیاسی در مفهوم کلیاش که ما در قامت یک کارشناس سیاسی تلویزیونی میبینیم میتواند از ساختار قدرت، تصمیمهای کلان و منازعات رسمی بگوید، اما وقتی کارشناس تلویزیونی با لحنی کلی میگوید «جوانان تحتتأثیر فضای مجازی قرار گرفتهاند» این سوال مهم را نادیده میگیرد که چگونه ممکن است جوانی که قطعاً تمام دوران تحصیلش در آموزش و پرورش همین کشور بوده، مصرف رسانهایاش سالها تلویزیون داخلی و رسانههای رسمی بوده، ناگهان جذب روایتی بیرونی میشود که قطعاً پراز سوگیری و مغلطه است اما با اینهمه روی او اثرگذار میشود؟ آیا این موضوع نشانهای از کمکاری یا بیسلیقگی و شکافی بین زیست بخشی از نسل جوان و روایتهای رسمی نیست؟ این جاست که اگر فقط متکی به یک رویکرد باشیم ابزارمان برای فهم موضوع محدود است. یا جامعهشناسی بهخوبی میتواند از مفاهیمی مثل طبقات اجتماعی، شکاف نسلی، نابرابری و سرمایه اجتماعی حرف بزند. اما امروزه لحن، شوخی، موسیقی، نوع پوشش و سبک گفتار جوانان، خود شکلی از کنش اجتماعی است؛ کنشی که گاه نتیجه سیاسی دارد، بدون آنکه در قالب اعتراض رسمی یا حمایت آشکار بگنجد و برای همین جامعهشناسی هم باید جعبه ابزار متنوعتری برای ارائه تصویر کامل از شرایط داشته باشد. از طرفی روانشناسی اجتماعی میتواند از اضطراب و ترومای جمعی یا فرسودگی روانی بگوید. اما هیجان، بهخودیخود توضیحدهنده رفتار نیست. هیجانها باید به روایت تبدیل شوند تا کنش بسازند. خشم گاهی به شوخیهای تلخ در شبکههای اجتماعی تبدیل میشود؛ اضطراب در مواردی برخلاف تصور به سکوت یا مصرف افراطی خبر میانجامد؛ برای همین این مفاهیم هم ممکن است بدون کمک حوزههای دیگر از جمله مطالعات فرهنگی قابل فهم نباشند و پای یک رشته دیگر به ماجرا باز میشود. حتی در حوزه آموزشهای سواد رسانه که در تلویزیون میبینیم این اِشکال جدی دیده میشود که گویی کاربران شبکههای اجتماعی هیچ تشخیص، انتخاب یا عاملیتی ندارند. درحالیکه بسیاری از مخاطبان، سوگیری و اغراق پیامها را تشخیص میدهند، اما متاسفانه همان محتوای اشتباه را عامدانه مصرف یا بازنشر میکنند؛ چون با سبک زندگی، سرمایه فرهنگی یا احساس دیدهنشدگیشان همخوان است. اینجاست که سواد رسانهای به شکل مرسومی که گاهی در تلویزیون میبینیم ناکافی میشود. اما مطالعات فرهنگی در کنار سواد رسانهای نشان میدهد مخاطب امروز فقط مصرفکننده نیست؛ بازآفرین معناست. مطالعات فرهنگی به ما یادآوری میکند که مسئله فقط «چه اتفاقی افتاده» نیست، بلکه این است که مردم آن اتفاق را چگونه معنا میکنند؟ چرا برخی روایتها حتی با وجود ضعف منطقی، جذاب میشوند؟ پاسخ این پرسشها در تجربه زیسته، هویت، سبک زندگی و مصرف فرهنگی نهفته است. بدون دیدن این لایه، تحلیلها یا به سرزنش مردم میرسند یا به سادهسازی خطرناک. خلاصه اینکه وقتی در برخی رسانهها و برنامهها بهجای طرح پرسشهای دقیق، با تحلیلهای تقلیلگرایانه، گزارههای کلی و بعضاً کلیشهای که شرایط را یکسویه تفسیر میکنند، مواجه میشویم در واقع فرصت گفتوگویی فراگیر را از دست میدهیم. گفتوگویی که از دل تنوع دانش، رویکرد و دیدگاهها، خیر و صلاح وطن و هموطن بیرون میآید. آنهم در شرایطی که تهدید خارجی عینی است و سرمایه اجتماعی نسبت به قبل کمی شکننده، برای همین در این شرایط انسجام اجتماعی با شعار یا تحلیل تکراری ممکن نمیشود؛ بلکه با فهم عمیق و همهجانبه، گفتوگوی چند وجهی و تحلیل مبتنی بر واقعیت زیسته مردم تقویت میشود. در نهایت ترکیب ظرفیتهای علوم انسانی برای درک شرایط نه یک ژست دانشگاهی که یک ضرورت ملی است. اگر نخواهیم یا نتوانیم جامعه را همانگونه که هست بفهمیم، نمیتوانیم منسجم و با یک افق دید مشترک در مسیر امر ملی گام برداریم.