پیام سپاهان - صدها زن خودسرپرست برای کسب معاش به قطارهای مترو تهران پناه بردهاند. این رقم در حالی روبه افزایش است که خودسرپرستی را به اختیار انتخاب نکردهاند و با تشدید مشکلات اقتصادی بعد از جنگ، معاششان حتی با یک ساعت تعطیل کردن کار مختل میشود.
به گزارش خبر فوری، تنها یک روز سفر با مترو تهران میتواند از زندگی دردناک زنان خودسرپرست پرده بردارد. هر روز صدها زن فروشنده در خطوط مترو تهران از ایستگاهی به ایستگاه دیگر جا به جا میشوند. استراحتشان نشستن در سکوهای قطار است. برخی با اولین قطارها از ساعت حدود 6 صبح وارد مترو میشوند و با آخرین قطارها یعنی 22 شب به خانه برمیگردند. غذای برخی در این مدت طبق مشاهدات ساندویچهای ساده و لقمههای کوچک است. درگیر شدن با سوت آزاردهنده قطار و آلودگی هوا بخشی از تجربه روزانه آنهاست. برخی به خاطر طلاق و یا از دست دادن همسر خود و برخی به دلیل فشار اقتصادی خانوادهها و برخی برای کسب استقلال مالی به دست فروشی روی آوردهاند.بازه سنی زنانی که در مترو کار می کنند بسیار متنوع است. ممکن است دختر بچه 5 ساله آدامس فروشی را ببینید و یا پیرزن 70 سالهای که با عصا راه میرود. با وجود اینکه بارها مأموران مترو با آنها برخورد میکنند و اجناسشان از آنها گرفته میشود باز هم از فروشندگی دست نمیکشند و تلاش میکنند دور از چشم مأموران به این شغل ادامه دهند.
وقتی هم صحبتشان میشوی دلیل تن دادن به این شرایط را در دو کلمه خلاصه میکنند؛ نداری و طردشدگی.
یک کدامشان برگه آزمایشی در دست گرفته و میگوید فرزندش سرطان دارد. چند ورق فال حافظ به دستش گرفته است. میگوید سالها است دخترش درگیر بیماری است و اگر کسی شک دارد میتواند در فلان بیمارستان به فلان اتاق مراجعه کند و دخترش را روی تخت بیمارستان ببیند. میپرسم بهزیستی و کمیته امداد. میگوید چند میلیون را تقسیم بر 30 کن. حساب هر روز دستت میآید.آن هم با هزار جور فیلتر برای تحت پوشش بودن.
مسافران دائمی متروها برخی از آنها را میشناسند. آنها هر روز صبح مثل فرد شاغلی کارشان را در قطارها آغاز میکنند و شب با آخرین قطارها به خانههایشان میروند. یکی از مسافران مترو میگوید مردم دیگر حتی توان کمک به این افراد را هم ندارند. به جای گدایی باید کار کنند. آنقدر زیاد شدهاند که آدم نمیداند به کدامشان کمک کند.

دیگری که تمام صورتش را زیر تیغ دکتر زیبایی برده است، رژ لب میفروشد. اما از جیب مردم گله دارد. «قبلاًها، قبل از جنگ، فروش بد نبود. ماهی نزدیک 20 تومن اما حالا چی. هیچ کس نمیخرد. ندارند که بخرند.» جوان است و با لبهای ژل زده داد میزند «دخترای خوشگل از این رژها ببرید. با این قیمت هیچ جا پیدا نمیشه.»
با آن یکی در سکوی مترو همکلام می شوم. دلش پر است. جوان که بوده، همسرش با سه تا بچه تنهایش گذاشته و رفته. اما این درد ادامه داشته است. حالا همان بچههای کوچک با خودشان نیازهایشان را هم بزرگ کردهاند. میگوید: «دلم خون است. وقتی پول نبرم خانه، ملامت میشوم. نشد که حتی ازدواج کنم. هیچ مردی حاضر نبود بچههایم را قبول کند.»
دیگری که کنار دستمان همکارش نشسته است، پوزخندی میزند و میگوید: «مردها را حتی با بچه بالاخره یک زن قبول میکند. دیوار زن کوتاه است و همیشه سربار تصور میشود. لعنت به این اقبال .»
زن دیگری سوار قطار میشود با یک بغل کیلیپس ریز و درشت. چند بار قیمتها را داد میزند و خسته میگوید: «از صبح در قطارم. دریغ از دشت کردن. پارسال یکبار جنسهایم را گرفتند. همین چند تا کیلیپس را به سختی توانستم بخرم. حالا هم که فروش نیست.اگر یک روز کار نکنم کلی از هزینه اجاره و غذا عقب میمانم.»

با چهره خندان به مشتریان قطار میگوید: «حالا از اینجا برو شام بپز. خانه را جمع و جور کن. لباسها را بشور. پاهایم حس ندارد.» ایستگاه بعد پیاده میشود تا سوار قطار بعدی شود. قطار که رد میشود نگاهش میکنم. دارد زانوهایش را ماساژ میدهد. در حالی که چهره خندانش از شدت درد مچاله شده است.
بسیاری از زنان خودسرپرست ناخواسته به چنین وضعیتی گرفتار شدهاند. هر چند برخی به اختیار همسر خود را رها کردهاند تا شاید بار سخت اعتیاد یا زندانی بودنش را متحمل نشوند اما برخی به اجبار خودسرپرست شدهاند و بعدها هم نه فرصت و نه رخصت ازدواج مجدد نداشتهاند. در کنار اینها هستند زنان جوانی که قربانی اشتباه در انتخاب همسر شدهاند و حالا خانوادههایشان خرجشان را متقبل نمیشوند، دختران دانشجویی که در هزینه حتی کتابهای درسی وا ماندهاند و به فروش عروسک و لواشک روی آوردهاند، حتی دخترکانی که با گیسهای بافته و خاکی، التماس میکنند از آنها آدامس بخری. برخی از زنان شاغل در مترو تهران به دنبال استقلال مالی هستند. کار میکنند تا مجبور نشوند از خانوادههای کم درآمد خود پول بخواهند. برخی تحصیلات دانشگاهی دارند اما نتوانسته در بازار کار دیگری پیدا کنند. یا دستمزدهای بسیار کمی به آن ها پیشنهاد شده است.
سال گذشته همین موقعها بود که آمار زنان سرپرست خانوار از سوی عضو شورای شهر تهران 6 میلیون نفر اعلام شد. با این اشاره تلخ که نیمی از این افراد حتی بیمه ندارند. رقمی که شاید رو به افزایش باشد و به مراتب زنان خودسرپرست تعداد بیشتری را شامل شود. نمونه بارز آن افزایش مداوم زنان دستفروش در مترو است که با دغدغههای سخت و سنگین مالی مواجه هستند. نه آهی در بساط دارند برای ایجاد شغلی و نه حمایت چندانی از نهادهای مالی میبینند که بتوانند بدون دغدغه زندگی کنند. روی آوردهاند به فروش چند قلم جنس که با خودشان این طرف و آن طرف میکشانند. با افزایش مشکلات اقتصادی بعد از جنگ کسب و کار این قشر با کاهش قابل توجه مواجه شده و گاهی روزها به مترو میروند و نمیتوانند چیزی بفروشند. این شرایط موجب شده تا نتوانند اجناس جدیدی هم از بازار خریداری کنند. این وضعیت در حالی تداوم دارد که در لابه لای اخبار و حوادث هیچ تدبیری برای این قشر شنیده نمیشود.