پیام سپاهان - فرهیختگان / متن پیش رو در فرهیختگان منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست
آنچه هفته گذشته از دل افشاگریهای چهار رسانه آمریکایی بیرون آمد، همچون کاهش 50 درصدی ژنرالهای چهارستاره فعال ارتش آمریکا به پایینترین میزان خود در چند دهه اخیر، خالی ماندن کرسی ریاست ستاد ارتش پس از هفت ماه و حذف برنامههای حفاظت از غیرنظامیان که فجایع انسانی همچون شهادت کودکان و معلمان دبستان میناب را در پی داشت، تصویری ازهمگسیخته از دستگاه نظامی آمریکا ارائه داد که در آن، زنجیره فرماندهی از هم پاشیده، هزینههای جنگ سرسامآور شده و فرهنگ درونی آن، شنیدن حقیقت میدان را قربانی رضایت فرمانده سیاسی کرده است. در هفته گذشته، چهار رسانه معتبر آمریکایی نیویورکتایمز، والاستریت ژورنال، انبیسی نیوز و پروپابلیکا، مستقل از یکدیگر و در عرض 24 ساعت، تکههای یک پازل واحد را رو کردند، پازلی که وقتی کنار هم چیده شود، تصویر دستگاه نظامی ایالات متحده آمریکا (بخوانید دستگاه جنایت و کشتار) را نه بهعنوان یک ماشین جنگی منسجم، بلکه نهادی توصیف میکند که زنجیره فرماندهی آن ازهمگسیخته و واگرا است، هزینههای جنگ با ایران برایش سرسامآور است و فرهنگ درونیاش بهگونهای است که بیش از شنیدن واقعیت میدان، مستعد شنیدن آن چیزی است که رئیسجمهور میخواهد بشنود.
اهمیت این رویداد در همگرایی آن نهفته است. وقتی چهار منبع خبری با مواضع سیاسی متفاوت، در یک بازه ۲۴ ساعته، به یک نتیجه واحد میرسند، احتمال اینکه آنچه گزارش شده صرفاً جنجال حزبی یا اغراق رسانهای باشد، بهشدت کاهش مییابد. پرسشهایی که این یادداشت در پی پاسخ به آنهاست عبارتند از دقیقاً چه چیزی در این افشاگریها آمده است؟ کدام چالشهای ساختاری در فرهنگ تصمیمگیری پنتاگون، این فروپاشی را توضیح میدهد؟ و این بحران چه درسآموختههایی برای ایران دارد؟ نوشتار پیش رو، نخست روایتها را بازسازی میکند، سپس آن را در چهارچوب نظریه روابط غیرنظامی - نظامی (civil-military relations) و نظریه سازمانی تحلیل میکند و در پایان، توصیههای لازم برای سیاستگذاران و مسئولان ایرانی را ارائه میدهد.
لازم به ذکر و توجه است که این افشاگریها در خلأ رخ نداده است. رویارویی ایران و ائتلاف آمریکا - اسرائیل، نخست در جنگ ۱۲ روزه (۲۳ خرداد تا ۳ تیر ۱۴۰۴ / ۱۳ تا ۲۴ ژوئن ۲۰۲۵) رقم خورد. پس از وقفهای چندماهه، این منازعه در جنگ ۴۰ روزه که از ۹ اسفند ۱۴۰۴ (۲۸ فوریه ۲۰۲۶) با عملیات مشترک آمریکا و اسرائیل موسوم به «اپیک فیوری» (Operation Epic Fury) آغاز شد و تا نیمه اردیبهشت ۱۴۰۵ (اوایل مه ۲۰۲۶) ادامه یافت و وارد مرحلهای بهمراتب خونبارتر و پرهزینهتر شد. اما اکنون، این رویارویی وارد سومین و جاریترین مرحله خود با عنوان جنگ هرمز شده، مرحلهای که در آن، میدان نبرد از آسمان و زمین ایران به تنگه هرمز، بازارهای جهانی انرژی و پیکره نهادی پنتاگون منتقل شده است. در همین مرحله سوم است که ترکهای نسبتاً پنهان، هفته گذشته و به طور همزمان، سر باز کردهاند که در ادامه مورد بررسی قرار میگیرند.
تَرَک اول؛ کاهش 50 درصدی ژنرالهای چهارستاره فعال ارتش آمریکا
نخستین تَرَک در این روایت به ارتش ایالات متحده بازمیگردد. به گزارش نیویورکتایمز، پیت هگست، وزیر دفاع، در دوم آوریل و طی یک تماس تلفنی کوتاه، از ژنرال رندی جورج، رئیس وقت ستاد ارتش، خواست بلافاصله بازنشسته شود. پنتاگون رسماً دلیلی برای این اقدام اعلام نکرد، هرچند نیویورکتایمز به نقل از منابع نظامی نوشت که تنش میان این دو بر سَر مسدودکردن ارتقای چند افسر ارشد توسط هگست ریشه داشت. اما آنچه اهمیت این رویداد را دوچندان میکند، تداوم آن است. به گزارش همین روزنامه، نزدیک به هفت ماه پس از آن برکناری، کرسی بالاترین مقام نظامی ارتش آمریکا همچنان خالی مانده و حتی گزینهای رسمی برای جانشینی، به سنا معرفی نشده است و همچنان ژنرال کریستوفر لانیو بهصورت موقت این مسئولیت را بر عهده گرفته است. در کنار جورج، دو ژنرال دیگر ارتش، از جمله فرمانده وقت یگان نوسازی و آموزش ارتش و رئیس وقت روحانیون ارتش نیز همان هفته برکنار شدند. شاید برای خوانندگان این یادداشت جالب باشد که در ارتش آمریکا، سمتی با عنوان رئیس روحانیون ارتش وجود دارد که دارنده این سمت، بالاترین مقام روحانی و مشاور مذهبی در ارتش آمریکا است که مسئولیت تأمین آزادی مذهبی، مشاوره معنوی و اخلاقی به فرماندهان و سربازان را بر عهده دارد. دارنده آن معمولاً یک ژنرال دوستاره (Major General) است و عنوان کاملش «رئیس سپاه روحانیون ارتش» یا همان «رئیس روحانیون ارتش» است که در آن زمان «ویلیام گرین جونیور» این سمت را عهدهدار بوده است.
نیویورکتایمز در گزارشی مجزا نوشت که شمار ژنرالهای چهارستاره فعال ارتش از ده نفر به پنج نفر یعنی پایینترین رقم در چند دهه اخیر، کاهشیافته است، درست در شرایطی که این نیرو باید در برابر پهپادها و موشکهای دقیق و ویرانگر اما ارزانقیمتی که پایگاههای آمریکا را در سراسر منطقه هدف قرار میدهد، ایستادگی کند. علاوه بر رئیس وقت ستاد ارتش آمریکا که هنوز مشخص نشده است، برای هیچکدام از دو سمت مذکور دیگر نیز تاکنون جانشین رسمی دائمی منصوب نشده و همچنان با سرپرست، مدیریت میشود و این حکایت از آن دارد که دست ترامپ در ارتش خیلی خالی است.
البته در خصوص سمت رئیس سابق فرماندهی آموزش و توسعه ارتش (TRADOC / T2COM)، لازم به ذکر است که این سمت دستخوش تغییرات ساختاری شده است. فرماندهی آموزش و توسعه ارتش (TRADOC) در اکتبر ۲۰۲۵ غیرفعال و با فرماندهی جنگهای آینده ادغام شد و فرماندهی آموزش و تحول ارتش (T2COM) را تشکیل داد. ژنرال دیوید هودن(Gen. David Hodne) بهعنوان نخستین فرمانده T2COM منصوب شد و در ۲ آوریل ۲۰۲۶ توسط هگست برکنار شد. پس از برکناری او، سپهبد ادموند براون (Lt. Gen. Edmond M. Brown) که معاون فرمانده T2COM بود، بهعنوان فرمانده موقت منصوب شد تا زمانی که جانشین جدید توسط سنا تأیید شود و تاکنون هیچ گزارش رسمی مبنی بر معرفی نامزد دائمی به سنا منتشر نشده است.
تَرَک دوم؛ اختلاف جدی مسئولان آمریکایی در قبال جنگ علیه ایران
تَرَک دوم از جنس راهبرد کلان است. والاستریت ژورنال گزارش داد که با فروکشکردن گزینههای نظامی و دیپلماتیک پس از شش ماه جنگ، دولت ترامپ بهتدریج به سمت آنچه خود آن را «جنگ اقتصادی» مینامد چرخش کرده است. در این میان، دریاسالار برد کوپر، فرمانده سنتکام، بارها گزینههای نظامی قاطع همچون حملات هوایی ده تا چهاردهروزه علیه توان موشکی ایران را به کاخ سفید ارائه کرده، درحالیکه به گزارش همین روزنامه، جی. دی. ونس، معاون رئیسجمهور، در مقابل، بر تداوم مسیر مذاکره پافشاری کرده است. این دوگانگی نشان میدهد که حتی در عالیترین سطح تصمیمگیری، میان بال نظامی و بال سیاسی دولت، اجماعی درباره مسیر آینده جنگ وجود ندارد.
تَرَک سوم؛ واردشدن گستردهترین خسارتها به سازمانهای اطلاعاتی و پشتیبانی آمریکا
تَرَک سوم به خسارات مادی بازمیگردد. انبیسی نیوز، به نقل از چهار منبع آگاه، گزارش داد که حملات موشکی و پهپادی ایران به پایگاههای اطلاعاتی و تجهیزات نظارتی آمریکا در خاورمیانه خسارتی بیسابقه که به گفته این منابع، گستردهتر از هر خسارت پیشین به سازمانهای اطلاعاتی آمریکا است، وارد کرده که ترمیم آن میلیاردها دلار هزینه خواهد داشت و کنگره را ناگزیر به تصویب بودجه اضطراری کرده است. بری مککافری، ژنرال بازنشسته چهارستاره، در پیامی عمومی در شبکه ایکس این ارزیابی را یک گام جلوتر برد و نوشت که به باور او نیروهای آمریکایی «احتمالاً برای همیشه» دسترسی به پانزده پایگاه در خلیجفارس را ازدستدادهاند و ایران اکنون در موقعیتی است که میتواند بر دسترسی به کشورهای حاشیه خلیجفارس تأثیر بگذارد. مککافری این وضعیت را ناشی از ضربات ایران به زیرساختهای پشتیبانی آمریکا، از جمله مرکز اصلی نیروی دریایی پنجم آمریکا در بحرین دانست که ناوگان آمریکا را وادار کرده برای تأمین تدارکات به پایگاه دیهگو گارسیا، با فاصلهای نزدیک به سه برابر مسیر قبلی روی بیاورد.
تَرَک چهارم؛ حذف مرکز و برنامه حفاظت از غیرنظامیان در جنگ توسط وزیر دفاع آمریکا
تَرَک چهارم و شاید گزندهترین آنها، از پروپابلیکا است. این رسانه پژوهشی فاش کرد که هگست، در نظرسنجیای که از اوایل سال ۲۰۲۵ از فرماندهان ارشد گرفته بود، آنان را میان سه گزینه، کاهش ۶۵ درصدی نیروهای برنامه کاهش آسیب غیرنظامیان (Civilian Harm Mitigation and Response یا بهاختصار CHMR)، تقلیل آن به یک دفتر کوچک در واشنگتن یا حذف کامل آن، مخیر کرده بود. ژنرال اریک کوریلا، فرمانده وقت سنتکام و چند فرمانده ارشد دیگر درگیر در عملیات میدانی، صراحتاً خواستار حفظ این برنامه شدند و هشدار دادند که حذف آن خطر شناسایی نادرست اهداف را افزایش میدهد و از دقت عملیاتی میکاهد. به گفته یک ژنرال بازنشسته به پروپابلیکا، متأسفانه این هشدارها نادیده گرفته شد. نتیجه عملی این تصمیم، کاهش بیش از ۹۰ درصدی نیروی انسانی این برنامه و در مورد تیم اختصاصی سنتکام، کاهش از ده کارشناس به تنها یک نفر بود. پیامد این تصمیم را میتوان در آمار رسمی پنتاگون دید، بر اساس گزارشی که وزارت دفاع آمریکا در یازدهم اوت به کنگره تسلیم کرد، عملیات نظامی آمریکا در سال ۲۰۲۵ تنها در سه حمله به یمن، ۱۵۳ غیرنظامی را کشته و ۲۴۳ تن را زخمی کرده است، رقمی که نهادهای مستقل پایش تلفات مانند ایرورز (Airwars) آن را بسیار بیشتر دانسته و آمار اعلامی را دستکم گرفتهشده میدانند.
فاجعهبارتر از آن، حمله موشکی آمریکا به دبستان «شجره طیبه» در میناب، در نخستین روز جنگ (۲۸ فوریه) بود که بر اساس گزارشهای اولیه رسانههای بینالمللی، حدود ۱۷۰ نفر که عمدتاً کودکان و معلمان بودند را به شهادت رساند. به گفته کارکنان پیشین مرکز برتری حفاظت غیرنظامیان پنتاگون، همین کارکنان اندک باقیمانده نیز اجازه نداشتند در بررسی این حادثه مشارکت کنند. پس از واکنشهای گسترده جهانی و فشار قانونگذاران، وزارت دفاع آمریکا اکنون در حال بررسی احیای بخشی از همین برنامهای است که خودش آن را تعطیل کرده بود. شماری از سناتورهای دموکرات، از جمله الیزابت وارن و کریس ونهولن، در نامهای رسمی به هگست، کاهش این برنامه را مصداق نقض الزامات قانونی کنگره درباره حفاظت از غیرنظامیان در مناطق جنگی خواندند.
حذف برنامه و مرکز حفاظت از غیرنظامیان در میدان جنگ توسط وزیر دفاع آمریکا و حالا مجبورشدن وی به احیای این برنامه، نشاندهنده 3 موضوع بسیار مهم است. اول اینکه، آمریکاییها پیش از حمله به کودکان و معلمان مظلوم مدرسه میناب و سایر مناطق کشورمان که به شهادت بسیاری از هموطنانمان منجر شد، بهصورت رسمی، مرکز و برنامه حفاظت از غیرنظامیان در میدان جنگ را از دستور کار خود خارج کرده بودند و با علم به اینکه، در حملاتی که به درون مراکز شهری انجام میشود، به احتمال زیاد غیرنظامیان کشته میشوند، این عملیاتها را انجام دادهاند. دوم اینکه این واقعیت نشان میدهد وزیر جنگ آمریکا تا چه اندازه برای این جایگاه ناشایست و بیتجربه است که علیرغم تأکید فرماندهان ارشد ارتش آمریکا، این برنامه را حذف میکند و بعدها نیز با فشار افکار عمومی و قانونگذاران آمریکا مجبور به احیای حداقلی این مرکز میشود و سوم اینکه، این موضوع به خوبی چهره مدعیان دفاع از حقوق بشر آمریکا را به دنیا، بهخصوص افرادی که مدافع آنها بودند، نشان میدهد.
اقدامات هگست در تضعیف ارتش آمریکا
فارغ از 4 موضوع مهمی که رسانههای آمریکا از دستگاه نظامی ازهم گسیخته و واگرای کشورشان در هفته گذشته نشان دادند، در ماههای گذشته نیز موارد مشابهی از همین الگوی بیثباتی در پنتاگون گزارش شده است که بهعنوان زمینه و پیشینه افشاگریهای اخیر، قابلتوجه است. نخستین مورد به رسوایی موسوم به «سیگنالگیت» (Signalgate)بازمیگردد. در مارس ۲۰۲۶ یعنی اسفند سال گذشته فاش شد که هگست جزئیات عملیاتی و حساس حمله به حوثیهای یمن را از طریق پیامرسان غیر امن سیگنال (Signal) که مجوز امنیتی لازم برای تبادل اطلاعات طبقهبندیشده نظامی را ندارد با گروهی از مقامهای ارشد دولت در میان گذاشته بود. هفته بعد، نیویورکتایمز فاش کرد که یک گروه دوم سیگنال نیز وجود داشته که هگست در آن همین نوع اطلاعات حساس را حتی با همسر، برادر و وکیل شخصی خود به اشتراک گذاشته است. پیامد این رسوایی، برکناری سه تن از نزدیکترین مشاوران او، دن کالدول، دارین سلنیک و کالین کارول، با این توجیه بود که مظنون به نشت اطلاعات به رسانهها بودهاند، اتهامی که هر سه نفر، آن را رد کردند و مدعی شدند قربانی اختلاف داخلی با رئیسدفتر هگست شدهاند.
دومین مورد به الگوی گستردهتر و پیشینی برکناری فرماندهان ارشد مربوط میشود. بر اساس گزارشهای رسانهای، در طول دوران تصدی هگست نزدیک به بیست ژنرال و دریاسالار، از جمله ژنرال سی. کیو. براون، رئیس وقت ستاد مشترک ارتشها و ارشدترین دریاسالار نیروی دریایی، بدون ارائه توضیح رسمی، از سمت خود کنار گذاشته شدهاند. همزمان، دهها افسر سیاهپوست و زن نیز از فهرست ارتقای درجه حذف شدند. این روند، در تابستان گذشته، واکنش دان بیکن، نماینده جمهوریخواه کنگره و عضو کمیته خدمات مسلح را برانگیخت. او علناً هگست را به تضعیف ارتش متهم کرد، اظهارنظری که از سوی یک همکار حزبی وزیر جنگ مطرح شده و به همین دلیل وزن سیاسی ویژهای دارد.
سومین مورد به فضای درونی پنتاگون مربوط میشود. فرانک کندال، وزیر پیشین نیروی هوایی آمریکا که نزدیک به سه دهه در این وزارتخانه خدمت کرده، در مصاحبهای در سپتامبر ۲۰۲۶ گفت که هگست با برکناری یا مسدودکردن ارتقای نزدیک به ده درصد از عالیرتبهترین افسران ارتش، آنچه او «جوّ ترس» (a climate of fear)در سراسر این نهاد خواند را پدید آورده است. این توصیف، در کنار گزارشهای پیشین از فضای «بیاعتمادی و اضطراب» میان کارکنان پنتاگون، نشان میدهد که آنچه در افشاگریهای هفته اخیر دیده شد، نه یک رویداد منفرد، بلکه نقطه اوج یک روند تدریجی و چندماهه است.
کالبدشکافی دلایل شکاف و تزلزل در ساختار فرماندهی ارتش آمریکا
آنچه این گزارشها، در کنار هم آشکار میکنند، صرفاً مجموعهای از رویدادهای پراکنده نیست، بلکه الگویی قابلتبیین در چهارچوب نظریه روابط غیرنظامی - نظامی است. ساموئل هانتینگتن، در نظریه کلاسیک خود درباره «کنترل عینی» (objective control)، استدلال میکند که ثبات یک نهاد نظامی حرفهای در گروی استقلال نسبی فرماندهان از ملاحظات سیاسی روزمره است و هرگاه این مرز شکسته شود و وفاداری شخصی بهجای شایستگی حرفهای معیار ارتقا و بقا شود، نهاد نظامی دچار آنچه او «فرسایش حرفهای» مینامد، خواهد شد. برکناری متوالی فرماندهانی که نظر مخالف ابراز کردهاند، از ژنرال جورج تا ژنرال کوریلا که اکنون دیگر در سمت خود نیست، دقیقاً مصداق همین فرسایش است.
پدیده دوم که در این روایت و شرایط دیده میشود، همان چیزی است که روانشناس اروینگ جانیس آن را «تفکر گروهی» (groupthink) نامید، وضعی که در آن اعضای یک گروه تصمیمگیر، برای حفظ انسجام یا رضایت رهبر، از بیان نظرات مخالف یا هشداردهنده خودداری میکنند. وقتی به گفته منابع پروپابلیکا، فرهنگ غالب در پنتاگون این باشد که توجه به کاهش آسیب غیرنظامیان را نشانهای از ضعف یا «سیاستزدگی» (woke)بدانند، نتیجه طبیعی آن حذف سازوکارهای هشداردهنده دقیقاً در لحظهای است که بیشترین نیاز به آنها وجود دارد. این موضوع یا الگو بارها مورد بحث قرار گرفته است و در نهایت، به اذعان بسیاری از کارشناسان، نهادی که کانالهای انتقال اطلاعات صادقانه به رأس هرم را مسدود کند، در لحظه بحران، همچون فردی کُور عمل خواهد کرد.
بُعد و دلیل سوم این بحران، به نظریه «گسترش بیش از حد امپراتوری»
(imperial overstretch)مورخ پُل کندی بازمیگردد، ایدهای که بر اساس آن، تعهدات نظامی و جغرافیایی یک قدرت بزرگ، در طول زمان، از منابع و ظرفیت واقعی آن برای حفظ آنها پیشی میگیرد. خسارات میلیارد دلاری به تأسیسات اطلاعاتی، جابهجایی خطوط تدارکاتی ناوگان پنجم از بحرین به دیهگو گارسیا با فاصلهای نزدیک به سه برابر و ازدسترفتن احتمالاً دائمی دسترسی به پانزده پایگاه در خلیجفارس، به روایت ژنرال مککافری، همه آنها از نشانههای کلاسیک همین پدیده است، ابرقدرتی که همچنان میکوشد حضور جهانی خود را حفظ کند، اما ستون فقرات لجستیکی آن، توان لازم را نداشته و در حال شکستن است.
در نهایت نیز، باید به منطق «بازدارندگی فرسوده» (deterrence erosion)اشاره کرد. بازدارندگی، در ادبیات کلاسیک توماس شلینگ، نهفقط به توان نظامی خام، بلکه به اعتبار (credibility) و انسجام داخلی قدرت بازدارنده وابسته است. ارتشی که فرمانده ندارد، نهادی که به فرماندهان هشداردهنده پاداش برکناری میدهد و دستگاهی که آمار رسمی تلفات غیرنظامیان آن را حتی نهادهای همسو با غرب «سفیدشویی» میخوانند، اعتبار بازدارندگی خود را نزد متحدان و رقیبان، به یک اندازه، تضعیف میکند.
این الگو، در تاریخ نظامی آمریکا، بیسابقه نیست. در دوران جنگ ویتنام، گروهی از برنامهریزان وزارت دفاع که به «بچههای معجزهگر» (whiz kids)رابرت مکنامارا شهرت یافتند، باتکیهبر شاخصهای کمّی، مانند آمار تلفات دشمن و با کنارگذاشتن هشدارهای میدانی فرماندهان باتجربه، تصویری خوشبینانه اما نادرست از روند جنگ به کاخ سفید ارائه میکردند، الگویی که مورخان نظامی بعدها آن را یکی از ریشههای اصلی شکست راهبردی آمریکا در هند و چین دانستند. شباهت این الگوی تاریخی با آنچه امروز در روایت والاستریت ژورنال از نقش کوپر در برابر هشدارهای احتیاطآمیز جامعه اطلاعاتی دیده میشود، تصادفی نیست، هر دو نشان میدهند که وقتی ارزیابی نظامی بهجای واقعیت میدان، بر اساس آنچه رهبر سیاسی تمایل به شنیدن آن دارد، شکل میگیرد، فاصله میان ادراک واشنگتن و واقعیت میدان، بهتدریج و بیسروصدا، بیشتر و گستردهتر میشود.
درباره رابرت مکنامارا(Robert McNamara) نیز لازم به ذکر است که وی در بین سالهای ۱۹۶۱ تا ۱۹۶۸ و در دولتهای جان اف کندی و لیندون جانسون، وزیر دفاع ایالات متحده آمریکا بود. او یکی از چهرههای کلیدی و جنجالی تاریخ سیاسی - نظامی آمریکا در دهه ۱۹۶۰ بود که نقش محوری در تشدید جنگ ویتنام داشت. او به دلیل حافظه قابلتوجه و علاقهای که به آمار و ارقام داشت، لقب «کامپیوتر متحرک» را گرفته بود. او و تیمش یعنی همان بچههای معجزهگر، تلاش میکردند، جنگ را با تحلیلهای کمی و سیستمهای آماری مدیریت کنند. او معمار اصلی تشدید حضور نظامی آمریکا در ویتنام بود و آن جنگ بهقدری با نام او گره خورد که منتقدان آن را «جنگ مکنامارا» مینامیدند. او بعدها در خاطراتش (۱۹۹۵) اعتراف کرد که آمریکا در قضاوت درباره ماهیت جنگ ویتنام بهشدت اشتباه کرد.
درسهایی برای سیاستگذار ایرانی
حالا که واقعیت و ابعاد کمتر دیده شده دستگاه نظامی متزلزل و واگرای آمریکا تصریح و تبیین شد، باید به این سؤال پاسخ داد که آگاهی از این شرایط، چه درسآموختههایی برای مسئولان و سیاستمداران ایرانی دارد؟
پاسخ به این سؤال را میتوان در قالب چند توصیه یا پیشنهاد، ارائه داد.
نخستین توصیه به حوزه دیپلماسی عمومی و روایتسازی راهبردی(strategic narrative) بازمیگردد. دستگاه سیاست خارجی و رسانهای کشور باید این افشاگریها را نه بهعنوان مواد تبلیغاتی خام، بلکه بهعنوان شواهد مستند از منابع غربی برای تثبیت روایت بازدارندگی موفق ایران در برابر یک قدرت فرسوده و درگیر بحران داخلی، به کار گیرد، کاری که باید با لحنی مستند و خویشتندار انجام شود، نه با لحن تحقیرآمیز، تا اعتبار آن نزد مخاطب بینالمللی حفظ شود. در این مسیر، استناد مستقیم به متن گزارشهای نیویورکتایمز، والاستریت ژورنال، انبیسی نیوز و پروپابلیکا و نه بازنشر غیردقیق یا اغراقشده آنها در فضای مجازی داخلی، بر اعتبار این روایت نزد افکار عمومی غرب خواهد افزود.
دومین توصیه، به حوزه نظامی و امنیتی مربوط است. فروپاشی زنجیره فرماندهی و کاهش ظرفیت تدارکاتی آمریکا در خلیجفارس، هرچند فرصتی راهبردی برای ایران به شمار میرود، اما نباید به غفلت از احتمال واکنشهای نامتقارن یا واکنشهای عجولانه بینجامد. از همین رو، حفظ آمادگی دفاعی و کانالهای بحرانزدایی با سنتکام، در عین بهرهبرداری تبلیغاتی از این ضعف، باید همزمان دنبال شود.
سومین توصیه، دیپلماسی اقتصادی را هدف میگیرد. چرخش آشکار واشنگتن بهسوی جنگ اقتصادی، نشان میدهد که میدان اصلی نبرد در ماههای پیش رو نه جبهه نظامی، بلکه عرصه تحریم، انرژی و بازارهای مالی خواهد بود. دستگاه دیپلماسی اقتصادی کشور باید با دقت بیشتری اختلافنظر میان بال نظامی (کوپر) و بال سیاسی (ونس) دولت آمریکا را رصد کند، چرا که این شکاف میتواند پنجرهای برای دسترسی به شرایط مدنظر و یا حداقل، کاهش فشار را به روی ایران بگشاید. نکته مهم دیگر دراینخصوص این است که باتوجهبه تداوم محاصره دریایی و فشار بر صادرات نفت ایران، ایجاب میکند که برنامهریزی اقتصادی کشور بر مبنای تداوم این فشار در میانمدت و نه صرفاً امید به تضعیف زودهنگام اراده طرف مقابل، تنظیم شود.
چهارمین و آخرین توصیه، متوجه نهادهای حقوق بشری و رسانهای کشور است. گزارش پروپابلیکا درباره حذف برنامه کاهش آسیب غیرنظامیان و پیامد مستقیم آن از جمله فاجعه دردناک و جانسوز مدرسه میناب، سندی معتبر و غربی است که میتواند در مجامع بینالمللی، از شورای حقوق بشر سازمان ملل تا افکار عمومی جهانی، برای پیگیری حقوقی و اخلاقی این پرونده مورد استناد قرار گیرد. بهرهبرداری از این سند باید با زبان حقوقی دقیق و بهدوراز اغراق، در حوزههای سیاسی، حقوقی، ادراکی - رسانهای صورت گیرد تا نهتنها از اعتبار آن نزد نهادهای بینالمللی کاسته نشود، بلکه با حمایت و پشتیبانی افکار عمومی جهانی همراه شود.
جمعبندی؛ از احتمال تا قرارگرفتن در مسیر فروپاشی
آنچه در هفته گذشته از دل چهار رسانه مستقل آمریکایی بیرون آمد، تصویری از ارتشی است که سکاندار ندارد، دستگاهی که بهجای حقیقت میدان، تمایل فرمانده را میشنود و قدرتی که ستونهای لجستیک آن در حال خمشدن و شکستن زیر بار تعهداتی است که دیگر توان تأمینشان را ندارد. تاریخ قدرتهای بزرگ بارها نشان داده که فروپاشی آنها معمولاً نه در یک نبرد واحد، بلکه در انباشت آرام همین تَرَکهای نامرئی رخ میدهد، تَرَکهایی که شاید هر کدام بهتنهایی کوچک به نظر برسد، اما در کنار هم عنصر اصلی بازدارندگی آنها را از درون تهی میکند و این، همان لحظهای است که فروپاشی دیگر نه یک احتمال، بلکه یک مسیر است.