پیام سپاهان - اطلاعات /متن پیش رو در اطلاعات منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست
محمد داود بیگی| روابط ایران و آمریکا یکی از پرمناقشهترین مباحث در عرصه روابط بینالمللی است و بسیاری از سیاستمداران، محققان و صاحبنظران با حساسیت بالا به تحولات مربوط به این تنش ناتمام در مناسبات دو کشور که از یکسال پیش به جنگ کشیده است مینگرند. صرفنظر از آنچه تاکنون در روابط میان دو کشور از ابتدای پیروزی انقلاب تا مقطع امضای تفاهم میان تهران و واشنگتن بعد از جنگ رمضان گذشته است، به نظر میرسد مشکل اصلی زدوده نشدن ابرهای تیره در مناسبات دو کشور، نبود اراده سیاسی لازم از سوی آمریکا برای تفاهم با ایران از یکسو و لابی قدرتمند اسرائیل در آمریکا از سوی دیگر باشد.
برخیها به جد باور دارند که اگر روزی آمریکا اراده سیاسی لازم را به دست آورد و ایران هم گامهای اساسی برای پایان این روابط خصمانه چند دههای بردارد تنها عامل باقیمانده یعنی اسرائیل مانع از نزدیکی و حل مسائل میان آمریکا و ایران خواهد شد و همین موتور محرکه سیاست خارجی آمریکاست که باعث میشود در طول دههها سیاستهای آمریکا همواره جنگ و تحریم و تنش باقی بماند.
اکنون چشمانداز روشن و قابل اعتنایی برای حصول به تفاهم و پایان مخاصمات و درگیریهای نظامی دو طرف وجود ندارد کما اینکه که در روزهای اخیر رئیسجمهوری آمریکا بار دیگر مدعی شده که یک طرح جنگی برای هدف قراردادن زیرساختها و امکانات نظامی در کشورمان را آماده کرده است. درباره ادعاهای تازه ترامپ و نیز طیفی از مسائل مربوط به ایران و آمریکا باا«امیر علی ابوالفتح» کارشناس مسائل آمریکا به گفتگو نشسته ایم:
*آمریکاییها تاکنون جنگ و مذاکره را با هم دنبال کرده اند.اهداف پنهان آمریکا از این سیاست چیست و در نهایت آمریکا به طور مشخص درباره ایران به دنبال چیست؟
-خواسته آمریکاییها، تبعیت ایران از این کشور است. ایالات متحده، بهعنوان یک قدرت هژمون، منافع بزرگی در جهان، بهویژه در منطقه غرب آسیا دارد و در پی سروسامان دادن به مسائل مورد نظر خویش است که در این راه، کشورها یا متحد و همراهش هستند یا رقیب آن که از نظر واشنگتن باید تمکین و تبعیت کنند. حال، به قول معروف، یا با رفتار دیپلماتیک و اگر نشد، تحریم، و باز هم نشد، با جنگ. حرف آخرشان هم این است که نظمی را که ما به مدت دههها در منطقه ایجاد کردهایم، شما بر هم نزنید و ساز ناکوک ننوازید.
دولت قبلی آمریکا این حرف ها را در لفافه می زد، ترامپ اکنون خیلی رک می گوید که شما باید حرف گوش کن باشید؛ ما میگوییم به چه کشوری نفت بفروشید، با که مراوده داشته باشید، چه کار کنید و چه نکنید و با اسرائیل خوب باشید. اگر به حرف ما گوش دادید ما کمک و مشکلاتتان را حل می کنیم، ولی اگر گوش نکردید با شما برخورد میکنیم. تحریم راکه از قبل داشتیم و اکنون دیپلماسی از طریق اعمال زور که نتیجهاش جنگهایی است که با آن مواجه ایم.
*ریشه مشکل ایران و آمریکا چیست؟
- اگر نگاهی به تاریخ روابط ایران و آمریکا داشته باشیم می بینیم تا حوالی جنگ جهانی دوم روابط بسیار دوستانه و نزدیک بین دو کشور حاکم بود و ایرانیان نگاه بسیار خوبی به آمریکا داشتند. آمریکایی ها هم رفتار خیرخواهانه نسبت به ایران داشتند، از حقوق ما دفاع میکردند و به عنوان یک کشور نوظهور که خود قربانی استعمار بودند و برای یک دهه هم با استعمار اروپایی کلنجار می رفتند، رفتارشان با ایرانی ها متمدنانه بود، ولی بعد از جنگ جهانی دوم، دو اتفاق افتاد. یکی اینکه آمریکا به ناگاه تبدیل می شود به رهبر جهان آزاد در برابر خطر کمونیست و دوم بحث نفت.
این دو عامل باعث شد که آمریکا از آن موقعیتی که داشت به یک کشور و قدرت مداخله گر تبدیل شد و این مداخلات به گونه ای پیش رفت که در نهایت در بهمن ۵۷همزمان با فروپاشی نظام حاکم درایران، قدرت پشتیبان نظام حاکم هم در صحنه سیاست ایران دچار فروپاشی شد و از آن به بعد این اختلاف پاگرفت. بعضی ها وقتی که میخواهند علل اختلاف ایران و آمریکا را ریشه یابی کنند به واقعه گروگانگیری سال ۵۸برمی گردند ولی من می گویم باید به ۲۸مرداد ۳۲یا حتی عقب تر، زمانی که انگلیس و شوروی به ایران حمله کردند برگردیم که یک قرارداد سه جانبه بین کشورهای متفق یا اشغالگر با حکومت جدید در ایران امضا شد که آمریکا یکی از آن سه قدرت بود و پای آمریکایی ها برای مداخله باز شد.
در تمامی این سالها آمریکاییها از ایران فرمانبرداری را میخواستند چه در حکومت قبلی که روابطشان گسترده بود و به عنوان یک متحد از ایران چنین انتظاری را داشتند و چه بعد از انقلاب که ایران می خواست خود را از زیر نفوذ آمریکا خارج کند و تمامی این جنگ و دعواها برای این است که ایران زیر نفوذ آمریکا نماند و این خوشایند کاخ سفید نشینان نیست. البته این کشمکش نتیجه بخش نبوده و هر تلاشی هم که صورت گرفته فاقد نتیجه بوده است.
*نحوه تعامل ایران با قدرتهایی نظیر چین و روسیه چگونه باید باشد؟ آیا گسترش این روابط به نفع پایان جنگ است، یا ایران باید تن به معامله و هر نوع تعامل با قدرت های بزرگ بدهد؟
- روسیه و چین هم جزو بازیگران بزرگ جهان و قائل به اصل توازن هستند. قدرت ها برنمیتابند که یک کشور کوچک بخواهد این توازن رابه هم بزند. می گویند تکلیفت را مشخص کن یا با ما یا برما. روسیه و چین هم منافع خاص خود را دنبال میکنند.
معتقدم نزدیک شدن ایران به این دو کشور یک انتخاب داوطلبانه نیست بلکه بخشی از آن از سر اجبار به ویژه بعد از قضیه برجام است. اگر برجام ادامه پیدا میکرد و آمریکا از آن خارج نمی شد، روابط ایران با کشورهای غربی گسترش پیدا میکرد و آنها در ایران سرمایهگذاری میکردند و این باعث می شد روابط دیپلماتیک، فرهنگی و اجتماعی گسترش پیدا کند و ایران اندک اندک پس از سه چهار دهه روند آشتی با غرب را دنبال کند؛ ولی وقتی آمریکا از برجام بیرون آمد دیگر انتخابی وجود نداشت، جزاینکه علیرغم میل باطنی بخش بزرگی ازجامعه نخبگانی ایران که به صورت تاریخی نگاهشان به غرب است، به سمت روسیه و چین بروند و آنها هم از این قضیه استقبال کردند. اکنون هم به نظر میرسد که چارهای نیست و اگر ایران میخواهد از زیر این فشارها خارج شود، باید به سمت اتحاد قویتر با روسیه و چین برود که آن هم البته مستلزم این است که شاید بخشی از استقلال سیاسی کشور از بین برود؛ مثل کره شمالی برای چین و بلاروس برای روسیه.
این دو کشور مورد هجوم آمریکا قرار نمیگیرند به این دلیل که حمله به کره شمالی یعنی حمله به چین و حمله به بلاروس یعنی حمله به روسیه. ایران درچنین موقعیتی نیست . نه می خواهد استقلالش را از دست دهد و نه برای آن دوکشور آن جایگاه را دارد.
آمریکاییها هم از این قضیه مطلعند و از این خلاء استفاده میکنند و فشار به ایران را بالا می برند. می دانند نه ایران کشوری است که تحت حمایت قدرتی قرار بگیرد و نه آن دو قدرت حاضرند بابت ایران با آمریکا سرشاخ شوند. وضعیت بلاتکلیفی است.
بالاخره سیاست نه غربی نه شرقی محاسنی داشت و یک سری معایب هم دارد. در جهان تک قطبی که آمریکایی ها به دنبال آن هستند، سیاست نه غربی نه شرقی جواب نمی دهد.
در نظام دو قطبی جواب میداد، ولی وقتی که یکی از این قدرتها تلاش میکند که خود را به بقیه تحمیل کند، دیگر نه غربی نه شرقی بودن ممکن نیست. در این نظام اگر غربی نیستی باید شرقی شوی که البته بستر فکری آن درا یران آماده نیست.
این زمینه در طرف مقابل یعنی روسیه و چین هم آماده نیست؛برای همین می گویند ایران دچار یک راهبرد استراتژیک تنهاست؛ یعنی هیچ حمایت گستردهای ندارد. با توجه به فشاری که روی ایران می آید باید یک حامی پیدا میکرد، ولی متاسفانه حامی ای که پای ایران بایستد، وجود ندارد.
* به نظر شما آمریکا در فردای ایران چه جایگاهی دارد؟
-به نظرم ما چه دوست و چه دشمن آمریکا باشیم باید با این کشور مواجه شویم. نمی توانیم آینده بدون آمریکا را متصور باشیم. حتی آمریکای ضعیف، بسیار قدرتمند و موثر خواهد بود. مثل زمانی که فرانسه و انگلستان قدرت های اصلی جهان بودند و اکنون دیگر در آن حد نیستند ولیکن بازیگران مهمی در سطح اروپا به شمار می آیند؛ بنابراین چه توافق داشته باشیم چه توافق نداشته باشیم، باید با آمریکایی ها به یک تعادلی برسیم.
*ریشه این مشکل در کجاست ؛تهران یا واشنگتن ؟
- معتقدم مشکل در تهران نیست، مشکل ما در واشنگتن است. یعنی تهران علیرغم تمامی شعارهایی که می دهد و علیرغم تمامی حرف هایی که می زند، لازم باشد مصالحه هم می کند.
ایران در مساله برجام تا روز آخر برسرپیمانش ماند. یا بعد از جنگ ۱۲یا ۴۰روزه که رهبر انقلاب را هم شهید کردند، حاضر شدیم تفاهمنامه امضا کنیم، ولی این مشکلی است که واشنگتن در صدد حل آن نیست. نظام سیاسی و هیات حاکمه ایالات متحده نمیخواهند با ایران به تفاهم برسند. ما به اصطلاح در اینجای کار گیر کرده ایم، لذا باید نگاه واشنگتن به تهران تغییر کند، درحالی که متاسفانه روز به روز شرایط بدتر می شود.
همانطور که نظام سیاسی جمهوری اسلامی نگاه یکپارچهای مثلاً به موضوع آمریکا دارد و رویکرد کلان آن نسبت به آن کشور تغییر نکرده است، هیات حاکمه ایالات متحده هم نمیخواهند با ایران به تفاهم برسند.
*بااین حال، بسیاری از تحلیلگران معتقدند افول امپراتوری آمریکا آغاز شده است. آیا شما این موضوع را قبول دارید و در صورت افول، جایگزین آن چه قدرتهایی در جهان خواهند بود؟
-اصولا پیروزی دونالد ترامپ محصول این نگرش است؛ همین شعار که می گوید آمریکا را دوباره شکوهمند سازیم، یعنی اینکه ما دیگر شکوهمند نیستیم؛ لذا در داخل آمریکا به بحث رو به افول بودن این نظام زیاد پرداخته شده است، اما من می خواهم یک مقدار این موضوع را کوچک ببینم.
قدرت سیاسی امنیتی ایالات متحده در عرصه جهانی رو به اصطکاک است. یک شرکت آمریکایی ۵تریلیون دلار ارزش دارد و در فناوری، علم، لبههای دانش، نوآوری، اقتصاد و نظام بانکداری منحصر به فرد است و روز به روز هم قویتر میشود، ولی آمریکایی ها در عرصه سیاسی و امنیتی دچار فرسایش شده اند و ترک هایی دیده می شود و این ترک ها اگر ترمیم نشود می تواند این کشور را به سمت افول ببرد.
من برای ایالات متحده به شکل یکپارچه افول را نمیبینم و باید تفکیک قائل شویم که در چه سطوحی این افول پر رنگ است. در بعضی از حوزهها آمریکایی ها نه فقط افول ندارند که رو به صعود هم هستند از جمله در حوزه نظامی، تکنولوژی، اقتصاد و فناوری.
مشکل آمریکا این است که در توسعه، همگون نبودهاند؛ چنانچه همزمان با صعود در حوزههای اقتصادی و فناوری، در حوزههایی مانند رهبری اخلاقی و امنیت بینالمللی دچار فرسایش هستند.
چینیها در بخش قدرت دارند به آمریکا نزدیک میشوند، ولی مشکلات داخلی زیادی دارند. مثلاً میگویند یکی از مواردی که سخت است چین بتواند به ایالات متحده تبدیل شود، زبان چینی است. چینیها مشکلات دیگری هم دارند و فاقد ویژگیهایی هستند که بتوانند به یک قدرت جهانی تبدیل شوند؛ با این حال، چین تنها کشوری است که میتواند به قدرت آمریکا نزدیک شود.
*تفاوت سیاست خارجی آمریکا در دوره ترامپ و بایدن را در چه می بینید؟
- سیاست خارجی دولت بایدن ادامه رویکرد بینالملل گرایی بود. یعنی طی ۷۰-۶۰ سال آمریکایی ها این رسالت را برای خودشان در نظر گرفتند که نقطه کانونی برقراری امنیت جهانی ایالات متحده است و آمریکا هم برای منافع ملی خودش و هم برای منافع جهانی باید مداخلاتی را انجام دهد و هزینه کند و از اینکه از منابع داخلی برای گسترش امپراطوری خارجی استفاده می شود، نهراسد.
البته این رویکرد فقط مربوط به دموکراتها نیست. جمهوریخواهان هم این گونه اند. این سیاست مشکلاتی در داخل آمریکا ایجاد کرد. رویکرد نگاه به داخل، درقالب آمریکا اول یا شعار «Make America great again»آمریکا را دوباره عظیم/بزرگ کنیم» مطرح است.طرفداران این شعارمی گویند اگرداخل کشورمان تقویت نشود حتی اگر قدرت بیرونیمان قوی باشد دچار فروپاشی خواهیم شد.نگاه طرف مقابل غیرازاین است.
این نگاه می گوید اگر بیرون ازمرزهایمان امنیت نداشته باشیم، این ناامنی به داخل منتقل می شود، لذا برای حفظ امنیت برون مرزی خود هر هزینه ای لازم باشد باید انجام بگیرد.اساس تفکر ملی گرایان که دونالد ترامپ سخنگوی آن گروه به نظر می رسد، این است که ما باید داخل را تقویت کنیم ، در غیر این صورت در رقابت با چین میبازیم پس باید اولویت بندی داشته باشیم.
این نگاه می گوید ما یک امپراتوری بی در و پیکر پرهزینه داریم که در آن بار مسئولیتمان خیلی زیاد است،لذا قسمتهایی که خیلی برای ما مهم نیست را برونسپاری و به دیگران واگذار کنیم و بر حوزه های مهم متمرکز شویم. مثلا سند امنیت ملی دونالد ترامپ می گوید که نیمکره غربی از همه جا برای آمریکا مهم تر است، چون هر اتفاقی که در این بخش مانند مواد مخدر و مهاجرت رخ دهد، بلافاصله تبعاتش در داخل آمریکا بازتاب پیدا می کند.
لذا این کشمکش همچنان ادامه دارد و به این شکل نیست که چون ملیگراها به قدرت رسیدند، تفکرات بین المللی گرایی کنار گذاشته شود. حدود ۷۰ سال است که بین الملل گرایان ریشه دوانده اند، نفوذ، قدرت، رسانه و پول دارند و به همین راحتی حذف نمی شوند، بلکه این دونگاه دائم با یکدیگر درتقابل هستند.
هر چه که پیش می رود به نظر می رسد آن صدایی که قبلاً درحاشیه بود (اولویت داخل- آمریکا فرست) دارد آهسته آهسته پررنگ می شود و اگر مشکلات اقتصادی حل و شکاف های داخلی آمریکا رفع شود، تفکر بینالملل گرایانه دوباره جان میگیرد، اما اگر مشکلات حل نشود، صدای آمریکا فرست قویترخواهد شد؛ بنابراین هرچه که زمان روجلو می رود رویکرد ملی گرایانه یا خودخواهی های آمریکایی روز به روز بیشتر می شود تا جایی که دیگر حاضر نیست حتی به متحدان خودش هم امتیازی بدهد یا پولی خرج کند و دائم به آنها می گوید که شما باید به من برسید. من به مدت ۷۰سال برایتان هزینه کردم و فربه شدید. به ژاپن، آلمان، کره جنوبی،کانادا و...می گوید شما زیر چتر امنیتی آمریکا به رفاه رسیدید، حال که دچار مشکل شده ام، به من پول بدهید. به عرب ها می گوید امنیت آنها را تأمین میکند. به اروپایی ها می گوید پول برسانید و اگر من نباشم هیچ یک از شما نیستید.
*آنچه آمریکا برای خاورمیانه در نظردارد حفظ شرایط فعلی منتها باحذف ایران و گروههای مقاومت است. اگربه این هدف نرسد چه اتفاقی ممکن است بیفتد؟
-اگر سند امنیت ملی آمریکا را به عنوان سند بالادستی مبنا قراردهیم، یک تغییر اولویت مطرح و یک عنوان برای منطقه غرب آسیا یا خاورمیانه انتخاب شد. تغییر اولویت آنها این بود که گفتند اولویت اول ما نیمکره غرب جهان است لذا منطقه غرب آسیا پایینتر از نیمکره غرب خواهد بود.
عنوانی هم به نام «منطقه صلح» برای آن درنظرگرفتند. این سند که بین جنگهای ۱۲روزه و ۴۰روزه منتشر شد می گوید که ایران را زدیم و این کشور دیگر برهم زننده امنیت نیست و به قول دونالد ترامپ قلدر منطقه نیست. پس نگرانی ۵۰ ساله ما نسبت به ایران کاهش پیدا کرده است و این امر به ما کمک می کند که کشورهای منطقه سوار قطار «پیمان ابراهیم »شوند و منطقهای که در آن جنگ، فقر و فلاکت بود، به رفاه و منطقه صلح تبدیل می شود.
ولی همانطور که عرض کردم این کشمکش بین نگاه بین الملل گرا که می گوید آمریکا باید همچنان در منطقه غرب آسیا حضور قوی داشته باشد و آن جریانی که می گوید که باید دنبال رفع مشکلات خودمان باشیم، باعث می شود دولت ترامپ خواسته یا ناخواسته تحت فشار جریان بین الملل گرا قرار بگیرد و دوباره عهده دار تامین امنیت منطقه خاورمیانه شود. در صورتی که بر اساس سند فوق، قرار نبود این اتفاق بیفتد.
لیکن آمریکاییها می گویند شرایط به ما تحمیل کرد و مجبور شده ایم چون ادعا دارند ایرانی ها سرکش هستند و باعث ناامنی درمنطقه می شوند، پس مجبورند رویکرد گذشته رادرپیش بگیرند. اکنون هم این گونه است.ترامپ وعده می دهد که اگر جنگ را تمام کنم اعزام نیروی نظامی ضرورت نمی یابد، قیمت نفت پایین می آید، سرمایه گذاری انجام می شود و عربستان به پیمان ابراهیم میپیوندد. حتی ایران هم با اسرائیل آشتی میکند.
ترامپ اینها را به عنوان آرزوهایش مطرح می کند، ولی روند منطقی این را نشان نمی دهد به ویژه اینکه اکنون دیگر پای روسیه و چین هم به میان کشیده شده است، یعنی جنگ در خاورمیانه بین ایران و آمریکا نیست و آمریکا خود را برای یک جنگ بزرگتر آماده میکند.
از نظر آمریکایی ها ایران نیروی نیابتی چین است. آنها می گویند که ما وقتی که بخواهیم سراغ چین برویم ابتدا باید آن جزیره هایی را که چین روی آن کنترل دارد بگیریم. مثلا ابتدا برویم کانال پاناما را از دست چینی ها در آوریم، یا گرینلند را که فقط یک سرزمین نیست. آمریکا ترسش این است که شرکت های چینی که به آنجا هجوم برده اند باعث شوند که نفوذ چین در گرینلند هم افزایش یابد. ونزوئلا و ایران هم باید از چرخه چین خارج شوند و سپس سراغ جنگ بزرگ با چین بروند.
لذا این گونه نیست که آمریکا پرونده ایران را ببندد و برود، بلکه با بسته نشدن پرونده ایران، پروندههای بزرگتری هم بازمی شود، یعنی به همان اندازه که آمریکا با جنگ، تحریم و محاصره دریایی به ایران فشار می آورد، چینیها دارند فعال تر بازی می کنند. روسیه و چین به ایران کمک میکنند و این باعث می شود که جنگ بزرگان یا نبرد قدرت های بزرگ در منطقه شدت بگیرد و با این حساب، آمریکایی ها مجبورند که همچنان در منطقه حضور داشته باشند. بنابراین فارغ از اینکه سرنوشت جنگ ایران و آمریکا چه می شود، یعنی ایران یاشکست می خورد یا می ماند، در هر دو وضعیت، حضور آمریکا در منطقه غرب آسیا پررنگتر از قبل خواهد بود.
*پس امضای تفاهم نامه برای چه بود؟ آیا متن تفاهم نامه های نوشته شده درمورد آمریکا ضعیف است که به توافق نهایی نمی رسیم؟
-نمی خواهم بگویم ایرانی ها اشتباه،سوء مدیریت یا نگاه غلط نسبت به آمریکا نداشتند یا احساسی و هیجانی نبودند؛ بلکه می خواهم بگویم اراده آمریکایی ها به سمت حل مشکل نیست. سیاست اعمالی ایالت متحده آمریکا بنا به دلایل مختلف هیچ فرصتی برای تنش زدایی ایجاد نمی کند، چون برخلاف تصور، بسیاری که می گویند ژن جمهوری اسلامی با ایدئولوژی مرگ برآمریکا شکل گرفته است، معتقدم ایران ستیزی در ایالات متحده بسیار قویتر از آمریکاستیزی در ایران است.
آمریکاستیزی در ایران فقط هزینه داشته است و هر کشوری هم که ضد آمریکایی بوده و از ایران کمک خواسته، گرفتارتر از خودمان بوده است، ولی در آمریکا ایران ستیزی، صنعت پول ساز و درآمد زاست. فقط هم کمپانی های اسلحه سازی نیستند. مثلا فرض کنید یک نفر می خواهد در انتخابات آمریکا یا در سنا پیروز شود، اگر بتواند شغل ایجاد کند یا مثلا در لاکهید بتواند یک قرارداد پرسود با امارات ببندد شانس پیروزی وی افزایش می یابد.
شواردنادزه،وزیرخارجه شوروی سابق یک جمله دارد که می گوید ما می خواهیم آمریکا را از داشتن نعمت «یک دشمن» محروم کنیم، چون پیشران سیاست خارجی آمریکایی ها وجود یک دشمن است.
اکنون هم در آمریکا همین نگاه هست. وجود ایران برای بعضی ها یک نعمت است ،تا زمانی که بدلی به وجود آید. یعنی یک کشور دیگر و پدیده دیگری تحت عنوان یک خطر بزرگتر از ایران شکل بگیرد و بگویند که فعلا با ایران کاری نداریم و می رویم سراغ یک خطر بزرگتر.
فعلا هم کشوری در منطقه نیست که به عنوان دشمن سراغ آن بروند؛ بنابراین مشکل ما نگاه ایالات متحده است که تغییر نکرده است. با این حساب ما مشکل متن توافق و هیات مذاکره کننده نداریم که بعضی ها می گویند باید متنی را بنویسیم که به اصطلاح، مو لای درز آن نرود و نتوانند زیر آن بزنند. باتوجه به آنچه که اشاره کردم ،حتی اگربهترین متن هم نوشته شود وقتی اراده طرف مقابل برای انجام ندادن آن است، برایش بهانه پیدا می کنند.
لذا اینکه مثلاً بگوییم که این تیم مذاکره کننده نرود و این یکی تیم برود که به نتیجه برسد یا این متن را ننویسد آن متن را بنویسد ، تعیین کننده نیست. حتی اگر بهترین متن هم نوشته شود تا وقتی اراده آمریکا برای انجام ندادن آن کار است برایش بهانه پیدا می شود و نمی توان انتظار موفقیت در مذاکرات داشت.
در ماجرای جنگ آمریکا و ویتنام این ویتنامی ها نبودند که مسیر را هموار کردند، بلکه آمریکایی به این نتیجه رسیدند که با دشمن سابقشان وارد تعامل دوستانه شوند. ویتنام هم از این فرصت استفاده کرد. درمورد چین هم این گونه بود. ابتدا نگاه آمریکا به چین تغییر کرد بعد هم مائو گفت من از این فرصت استفاده میکنم.
درماجرای ایران، نگاه آمریکا نسبت به کشورمان تغییر نکرده است و اگر تغییر کند ایران آمادگی آن را دارد. همانطور که برجام را انجام داد. کمااینکه پس از شهادت مقام معظم رهبری و۴۰ روز جنگ و این همه خون ریخته شده و خسارت وارده، وقتی آمریکایی ها نشان دادند میخواهند رویکردشان را تغییر دهند، ایران علیرغم اختلافاتی که در داخل وجودداشت، پای تفاهم را امضا کرد ولی میبینیم که فشار اسرائیل یا لابی های دیگر جلوی کار را گرفتند و آمریکا دوباره از مذاکرات بیرون آمد.
بنابراین من نمی دانم چه زمانی این نگاه تغییر می کند. حتی بر سر این هم اختلاف است که اگر جمهوری اسلامی تسلیم آمریکا شود، آیا ایالات متحده دست از سر ایران برمیدارد یا خیر؟ یک نظریه این است که می گوید که ایران را رها می کند، مانند عربستان و کویت که مشکلی با آمریکا ندارند. مطابق این نگاه، جمهوری اسلامی باید برود مشکلاتش را با آمریکا حل کند و بگوید چه می خواهد تا بدهد اما دست از سرش بردارد. نظریه دیگر می گوید از نظر اسرائیل تفاهمی خوب است که با ایران پس از جمهوری اسلامی باشد، یعنی اول جمهوری اسلامی براندازی شود چون ماهیتاً خطر دارد؛ لذابر سر این قضیه اختلاف وجود دارد.
در مجموع ،اگر بازیگر سومی مثل اسرائیل نبود، کار تفاهم بسیار راحتتر پیش می رفت و میتوانست مثل قضیه ویتنام یا چین شود، ولی چون بازیگری در آمریکا وجود دارد-لابی اسرائیل- که بسیار قدرتمند است، نمی گذارد ایران و آمریکا به نتیجه برسند. نتانیاهو سالی ۵بار به آمریکا می رود و یک دیدار می کند و همه چیز را به هم می زند. خواستار براندازی جمهوری اسلامی ایران است و مهم نیست بعد ازآن چه می شود؛ فقط چیزی به اسم جمهوری اسلامی ایران نباشد.
*با توجه به تهدیدهای اخیر دونالد ترامپ درباره آغاز یک کارزار نظامی جدید علیه ایران، از جمله احتمال هدف قرار دادن تأسیسات انرژی در کنار اهداف نظامی، ارزیابی شما از این تهدیدها چیست؟ در صورت عملی شدن این تهدیدها، آیا باید انتظار یک عملیات نظامی گسترده و طولانیمدت را داشت یا اینکه این روند نیز در چارچوب الگوی رفتاری ترامپ، یعنی افزایش فشار و تهدید تا آستانه اقدام و سپس عقبنشینی، قابل تحلیل است؟
ـ همه این احتمالات همچنان وجود دارد؛ هم احتمال ازسرگیری جنگ و اینکه آمریکا بهتنهایی یا با همراهی رژیم صهیونیستی بار دیگر دست به حمله علیه ایران بزند، و هم این احتمال که دونالد ترامپ در لحظه آخر از تهدیدهای خود عقبنشینی کند و اقدامی را که وعده داده، انجام ندهد. البته در شرایط فعلی، آنچه طی کمتر از ۲۴ساعت گذشته مطرح شده، بیشتر در حد گمانهزنیهای رسانهای است. برخلاف دفعات گذشته که شخص ترامپ بهصورت مستقیم تهدیدهایی را مطرح میکرد، این بار بخش عمده فضاسازیها از سوی رسانهها صورت گرفته و موضوعاتی مانند احتمال حمله در روزهای آینده یا هدف قرار دادن برخی تأسیسات، بیشتر در قالب تحلیلها و گزارشهای رسانهای مطرح شده است.
کاخ سفید نیز همچنان سیاست ابهام را دنبال میکند؛ رویکردی که ترامپ معتقد است با ایجاد فضای عدم قطعیت و غبارآلود نگه داشتن شرایط، میتواند طرف مقابل را در تصمیمگیری دچار سردرگمی کند .
با این حال، واقعیت این است که احتمال وقوع حمله را نمیتوان بهطور کامل منتفی دانست. شاید این اقدام در روزهای آینده یا حتی هفته آینده رخ ندهد، اما با توجه به اینکه آمریکا به اهداف اعلامی خود نرسیده و به تعبیر ترامپ، ایران تسلیم نشده و از مواضع خود عقبنشینی نکرده است، او بارها تأکید کرده که فشارها را ادامه خواهد داد تا به نتیجه مورد نظر خود برسد.
*با توجه به این روند، هدف اصلی آمریکا از افزایش فشارها و تهدیدهای نظامی علیه ایران چیست؟ کشاندن ایران پای میز مذاکره و دستیابی به توافق از موضع فشار یا اینکه واشنگتن به دنبال وادار کردن ایران به پذیرش خواستههای خود و نوعی تسلیم سیاسی است؟
ـ تفاوت اصلی در تعریف دو طرف از «توافق» است. آمریکا میگوید هدف، بازگشت ایران به میز مذاکره و دستیابی به یک توافق است، اما مساله اینجاست که توافق مطلوب ترامپ از نگاه ایران، عملاً به معنای پذیرش خواستههای حداکثری واشنگتن و نوعی تسلیم است.ترامپ بارها تأکید کرده که باید به همه خواستههای خود برسد و شروط مورد نظر آمریکا هم مشخص است. حتی در مورد سند تفاهم موجود هم، اگرچه چارچوب کلی آن میتواند تأمینکننده بخشی از منافع ایران باشد، اما یک نقطه اختلاف اساسی وجود دارد؛ بندی که بر ورود ایران به مذاکرات جامع هستهای تأکید میکند.
اختلاف اصلی دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود؛ آمریکا خواهان توافقی است که در آن محدودیتهای گستردهای بر برنامه هستهای ایران، از جمله موضوع غنیسازی، اعمال شود، در حالی که جمهوری اسلامی چنین رویکردی را نه یک توافق متوازن، بلکه تسلیم در برابر خواستههای طرف مقابل میداند و آن را نمیپذیرد.
*این احتمال وجود دارد که شاهد رویارویی مشابه هفته های گذشته باشیم؛ یعنی عملیاتهای محدود و مقطعی؟ یا سناریوی دیگری در حال وقوع است؟
-براساس احتمالات، این امکان وجود دارد که در ماههای آینده شاهد درگیریهای موقت یا یک جنگ کمشدت باشیم. اگر جنگ پرشدت را مشابه درگیریهای ۱۲روزه یا ۴۰روزه در نظر بگیریم؛ یعنی شرایطی که آمریکا و رژیم صهیونیستی بهصورت گسترده اهداف نظامی و غیرنظامی را هدف قرار دهند، حملات روزانه ادامه پیدا کند و ایران هم با حملات گسترده به اسرائیل و پایگاههای آمریکا پاسخ دهد، به نظر من احتمال وقوع چنین سناریویی بیشتر پس از انتخابات میاندورهای آمریکا افزایش پیدا میکند.
تا آن زمان، احتمالاً شاهد الگوی مشابه درگیریهای اخیر خواهیم بود؛ یعنی اقداماتی محدود که در آن ایران پاسخهای کنترلشدهای میدهد و طرف مقابل هم واکنشهایی محدود نشان میدهد، بدون اینکه درگیری از نظر کمی و کیفی به یک جنگ تمامعیار تبدیل شود. در واقع، سناریوی محتملتر میتواند یک جنگ کمشدت، کنترلشده و فرسایشی باشد.
البته باید توجه داشت که دولت ترامپ و شخص او، به دلیل ماهیت تصمیمگیری و رفتار غیرقابل پیشبینی، امکان تغییر ناگهانی مسیر را دارند و نمیتوان با قطعیت یک سناریو را محتمل دانست. بنابراین کشور باید خود را برای همه احتمالات آماده کند؛ چه یک جنگ پرشدت و گسترده و چه یک درگیری کمشدت اما طولانیمدت و فرسایشی.