پیام سپاهان - فرهیختگان / خبر آمد که یک صبح زمستان بیخبر رفتی
چه اسفندانه با شور و حرارت شعلهور رفتی
همیشه مژدهی نوروزمان میدادی و آخر
به استقبال فروردین، تو اما زودتر رفتی
قرار ما نبود اینکه پریشانتر کنی ما را
قرار ما تو بودی، پس چرا بی ما سفر رفتی؟
تو بودی عاشق ما و دریغا دیر فهمیدیم
به قربان تمام بچههایت ای پدر رفتی
برای رفتن تاریکی شب، ماه ما ماندی
چراغ راه ما ماندی و نزدیک سحر رفتی
مگر نه اینکه بر تنهای ما تنها تو جان بودی
چگونه زنده هستیم و نفس داریم اگر رفتی؟
حسین مودب