يکشنبه ۷ تير ۱۴۰۵

اقتصادی

سرمقاله فرهیختگان/ از کدام «ما» حرف می‌زنیم؟

سرمقاله فرهیختگان/ از کدام «ما» حرف می‌زنیم؟
پیام سپاهان - فرهیختگان / «از کدام «ما» حرف می‌زنیم؟» عنوان یادداشت روز در روزنامه فرهیختگان به قلم علیرضا رأفتی که می‌توانید آن را در ادامه بخوانید: شاید خیلی کم اما حتماً ...
  بزرگنمايي:

پیام سپاهان - فرهیختگان / «از کدام «ما» حرف می‌زنیم؟» عنوان یادداشت روز در روزنامه فرهیختگان به قلم علیرضا رأفتی که می‌توانید آن را در ادامه بخوانید:
شاید خیلی کم اما حتماً پیش آمده که هواداری بعد از باخت تیمش، همان‌طور محکم که پا‌هایش را روی زمین می‌کوبد و از در ورزشگاه خارج می‌شود، با صورت سرخ شده فریاد بزند و پیراهن تیم را از تنش دربیاورد و پرچم توی دستش را روی زمین بکوبد و بگوید من دیگر هوادار این تیم نیستم. 
نمی‌دانم! لابد بعدش هم برود گوشه‌ای و توی خودش کز کند و به افق خیره شود و شاید اگر اهل دود باشد، غمگین‌ترین سیگار زندگی‌اش را روشن کند و به تمام خاطرات خوبش با تیمی که تا همین چند دقیقه پیش هوادارش بوده فکر کند. درست مثل کسی که چمدانش را جمع کرده و در خانه‌ای که روزی آرزویش بوده را برای همیشه بسته و رفته و حالا توی فرودگاه، تکیه داده به چمدان و به تمام روز‌های عاشقانه‌اش در آن خانه و با اهالی آن فکر می‌کند. چه می‌گویم؟ واقعاً نمی‌دانم! یعنی نمی‌دانم آیا می‌شود یک نفر تمام تعلقات و مشترکاتش با کسی را که روز‌های زیادی عاشقانه با او هم‌زیستی داشته و گاهی واقعاً دوستش داشته است یک‌دفعه، تأکید می‌کنم یک‌دفعه، کنار بگذارد و خودش هم باورش بشود که همه‌چیز تمام شده است؟
میان‌برنامه: یک قصه یونانی!
یونانی‌های باستان، خاصه اهل فلسفه‌شان، عادت داشته‌اند برای هر چیزی که می‌تواند توی مغز آدم مدام وزوز کند، قصه‌ای سر هم کنند تا نسل آدمیزاد هزاران سال به این قصه‌ها فکر کند و دنبال جوابش باشد. یکی‌اش همین قصه «کشتی تسئوس». تسئوس در اساطیر یونانی، پادشاه، قهرمان و حامی شهر آتن است و صاحب یک کشتی پرماجرا. قصه ازاین‌قرار است که ملوانان و کارگران تسئوس که روی کشتی کار می‌کردند، تعداد زیادی الوار و چوب همراه داشتند و هر وقت، قطعه چوبی از کشتی تسئوس پوسیده یا خراب می‌شد، فوراً آن را با یک تخته چوب دیگر جایگزین می‌کردند. این جایگزین‌کردن‌های پیاپی آن‌قدر ادامه پیدا کرد که دیگر تمام اجزای کشتی عوض شد و بعد از آن یک سؤال مهم پیش آمد: آیا این کشتی، هنوز کشتی تسئوس است؟ آیا یک کشتی که تمام اجزای ظاهری آن عوض شده هنوز همان هویت ثابت را دارد؟
چرا هواداریم؟
هویت مسئله پیچیده‌ای است که نه خواندن از آن در ظرف حوصله خواننده روزنامه جا می‌گیرد و نه نوشتن از تمام آن در ظرف سواد من نویسنده. اصلاً من روایتگر خوبی برای تعریف هویت نیستم. معنی هویت را باید از همان شخصی پرسید که جلوی در ورزشگاه لباس تیم محبوبش را با عصبانیت از تن درآورد. باید از آن مسافری پرسید که توی فرودگاه تکیه داده بود به چمدانی که به فرض خودش تمام دلبستگی‌هایش را توی آن جمع کرده و از خانه بیرون ‌زده بود. باید پرسید آیا واقعاً آن تکه از هویتت را که آن خانه را دوست داشت یک‌دفعه از وجودت کنده و دور انداخته‌ای؟ می‌دانید، آدمیزاد ذاتاً اهل اجتماع است. از همان روز‌های اول غارنشینی هم دوست داشته که خودش را در یک قبیله تعریف کند. قبیله ویژگی‌های خاصی داشته که به انسان هویت می‌بخشیده است. قبیله خصوصیات ظاهری و آداب‌ورسوم و حتی آوا‌های مشترک داشته که باعث پیوند ظاهری یک انسان با دیگر انسان‌ها می‌شده است. قبیله حتماً دشمن مشترک هم داشته که باعث می‌شده افراد آن دست همدیگر را محکم‌تر فشار بدهند.همچنین قبیله برای انسان امکان سرمایه‌گذاری عاطفی بلندمدت را فراهم می‌کرده است. از همین که سقفی بالای سر خودت کنار هم‌قبیله‌ای‌ات بسازی بگیر تا این که یک دستت را در شکارگاه از دست بدهی تا هم‌قبیله‌ای‌ات شب گرسنه نخوابد. من هنوز نمی‌دانم آدم‌ها با چه سازوکاری تصمیم می‌گیرند که هوادار فلان تیم فوتبال باشند. مثلاً چه می‌شود که برای اولین‌بار به این نتیجه می‌رسند که باید طرفدار پرسپولیس یا طرفدار استقلال باشند، اما اتفاقاتی را که بعد از این تصمیم مهم می‌افتد کاملاً می‌فهمم. می‌فهمم چون دقیقاً شبیه به رفتار ذاتی و فطری انسان است. انسان با هوادار یک تیم فوتبال شدن، در واقع خودش را در یک قبیله با یک هویت مشترک تعریف می‌کند. یک گروه هواداری که خصوصیات ظاهری و آوا‌های مشترک دارند، دشمن مشترک دارند و افراد در آن سرمایه‌گذاری عاطفی می‌کنند. از وقت گذاشتن و تماشای مستمر مسابقات تیم بگیر تا هزینه‌کردن و خرید لباس و پرچم تیم و حتی بست‌نشستن جلوی در باشگاه برای وصول طلب چندمیلیاردی بازیکن محبوب تیم!
ما در مقابل آن‌ها
آن سؤالم که جوابش را نمی‌دانستم خواندید؟ همان که باید از هواداران دوآتشه استقلال یا پرسپولیس بپرسم که چه شد اولین‌بار تصمیم گرفتند طرفدار این تیم باشند؟ حالا در مورد هواداری از تیم ملی این سؤال را ندارم.پرواضح است که هر کسی هوادار تیم ملی کشور خودش است. پاسخ روان‌شناسانه‌اش هم می‌شود این که یک انسان برای این که عضو گروه هواداری از تیم ملی باشد، نقاط مشترک بسیار بیشتری دارد نسبت به گروه هواداری یک باشگاه خاص. برای هواداری از تیم ملی، هویت ملی هم به کمک هویت ورزشی می‌آید تا آدم راحت انتخاب کند که قرار است وقت تماشای ۹۰ دقیقه مسابقه فوتبال، دلش برای کدام طرف زمین بتپد. اما حالا این وسط در طول تاریخ مواردی پیش می‌آید که آدم را به فکر فرومی‌برد که آیا واقعاً یک انسان می‌تواند طرفدار تیم ملی کشورش نباشد؟ نمونه‌هایش را در گوشه‌وکنار دنیا داشته‌ایم. از برخی مردم آرژانتین که وقتی جام جهانی در کشورشان برگزار می‌شد دوست داشتند هرطورشده برگزاری مسابقات خراب شود، چون معتقد بودند حکومتشان می‌خواهد از موفقیت در برگزاری جام جهانی اهرمی برای فشار بر مردم بسازد، تا بعضی مردم اسپانیا که هنوز هم تیم ملی اسپانیا را مال خودشان نمی‌دانند و معتقدند باید تیم جداگانه داشته باشند. این اتفاق زمانی رخ می‌دهد که برای انسانی که هویت خود را در گروه‌های مختلف تعریف کرده، قدرت و ارزش یک گروه از دیگری بیشتر شود. مثلاً در ذهنش کلمه «ما» معنی گروهی را بدهد که همه‌شان تیم ملی را دوست ندارند و به همین سادگی تیم ملی تبدیل می‌شود به «آن‌ها» و «آن‌ها» همان دشمن مشترک است که هزاران سال است اهالی هر قبیله‌ای دارند.
به همین سادگی می‌روی؟!
سال ۱۴۰۱ بعد از دملی که یکباره ترکید و در خیابان‌ها جاری شد، تعریف بعضی از ایرانی‌ها از «ما» عوض شد.کم‌کم برای بعضی‌ها «ما معترضان» بر «ما ایرانی‌ها» چربید و کار به جایی رسید که بعضی‌ها برای باخت تیم ملی فوتبال در مسابقات شادی کردند. کم‌کم جریانات رسانه‌ای که قبلش آرام‌آرام در این خاکستر دمیده بودند، از گر گرفتن این آتش طوری کیفشان کوک شده بود که دیگر نمی‌دانستند از سر هیجان چه کار کنند. گاهی رپرتاژ همان عده‌ای را که از باخت تیم ملی شادی می‌کردند می‌رفتند و گاهی به بررسی «علت‌های نفرت از تیم ملی حکومت!» می‌پرداختند و گاهی برنامه «چطور از باخت تیم ملی شادی کنیم؟» پخش می‌کردند. حالا سه، چهار سالی گذشته و تیم ملی فوتبال ایران که از قضا پیرترین تیم مسابقات هم است و از همان زمان ۱۴۰۱ تغییر زیادی نکرده، در مسابقات جام جهانی کم‌وبیش خوش می‌درخشد و بیشتر مردم آن طور که در جامعه و شبکه‌های اجتماعی به چشم می‌آید، از درخشیدن بچه‌های تیم ملی خوشحال‌اند و این خوشحالی را ابراز می‌کنند؛ مسئله‌ای که در سال ۱۴۰۱ خیلی کم‌تر از این به چشم می‌خورد. در این سال‌ها چه اتفاقی افتاده؟ آیا آن که چمدان بسته بود، بعد از آرام‌شدن بیشتر به این فکر کرده که نمی‌شود با یک دعوا در خانه‌ای که ده‌ها سال تعلق به آن داری را ببندی و برای همیشه بروی؟ آیا آن که پرچم تیم محبوبش را زمین زده بعد از تمام‌شدن سیگارش با اشک به پیراهن پاره شده تیمش نگاه کرده؟ مسئله این است که چربیدن «ما معترضان» بر «ما ایرانی‌ها» کار یک فوت هیجانی در یک آتش نرم است و کسانی که فوت می‌کنند، اگر تمام دلار‌های دنیا را هم برای فوت‌کردن بگیرند، نمی‌توانند تا آخر دنیا در این آتش بدمند. یک جایی این هیجان فروکش می‌کند و افراد قبیله به این فکر می‌کنند که به کدام گروه از «ما» بیشتر تعلق دارند؟ هیجان‌ها فروکش می‌کنند و مردم کم‌کم به این فکر می‌کنند که کشتی تسئوس هنوز کشتی تسئوس است، حتی اگر تمام تیر و تخته‌های آن عوض شده باشد. به این مسئله ساده می‌رسند که تیم ملی فوتبال همیشه و در دوره تمام حکومت‌ها و دولت‌ها، تیم ملی فوتبال است. تیمی که هویت ملی‌شان در آن تعریف شده است.


نظرات شما