پیام سپاهان - فارس / موهای طلاییاش او را در میان رزمندگان متمایز میکرد؛ نوجوانی که دوستانش «حسن طلا» و «حسن آمریکایی» صدایش میزدند، اما نامش با غواصی، شجاعت و انتظار ۱۲ساله خانوادهاش برای بازگشت پیکر او گره خورد.
یک روز کودکی با موهای طلایی در میان جمعیت خانوادههای اخراج شده از عراق گم شد. ساعتی بعد، صدای بلندگو در محل اسکان موقت جیرفت پیچید: «بچهای با موهای طلایی پیدا شده، خانوادهاش بیایند و او را تحویل بگیرند.» سالها بعد، همان موهای طلایی که روزی نشانه پیداکردن یک کودک بود، به نشانهای برای شناسایی پیکر جوان شهیدی تبدیل شد که خانوادهاش ۱۲ سال در انتظار بازگشت او ماندند.این روایت زندگی شهید حسن فاتحی، معروف به «حسن طلا» و «حسن آمریکایی» است؛ نوجوانی از رزمندگان لشکر ۱۴ امام حسین(ع) که در ۱۷سالگی به شهادت رسید.
از نجف تا جبهههای جنگ
شهید حسن فاتحی ۲۰ شهریور ۱۳۴۸ در نجف اشرف به دنیا آمد. خانوادهاش که اصالتی اصفهانی داشتند، در سال ۱۳۵۰ از عراق اخراج شدند و پس از مدتی اقامت در جیرفت، به اصفهان و سپس شاهینشهر رفتند.صدیقه دریاب، مادر شهید، درباره ویژگی ظاهری فرزندش روایت کرده است که موهای حسن از کودکی طلایی بود و تا هفتسالگی آنها را میبافت و با روبان قرمز میبست. یکبار نیز در محل اسکان خانوادههای اخراج شده از عراق، حسن گم شد و مسئولان از بلندگو اعلام کردند کودکی با موهای طلایی پیدا شده است تا خانوادهاش برای تحویلگرفتن او مراجعه کنند.همین ویژگی بعدها در جبهه نیز نامی متفاوت برای او ساخت؛ همرزمانش او را «حسن طلا» میخواندند و برخی نیز به دلیل چهره متفاوتش لقب «حسن آمریکایی» را برایش به کار میبردند.
نوجوانی که غواص شد
حسن از سالهای پیش از پیروزی انقلاب با فضای مذهبی و فعالیتهای انقلابی آشنا بود و در نوجوانی به بسیج پیوست. او مدتی نیز در کارخانه هلیکوپترسازی شاهینشهر کار کرد و بخشی از درآمدش را برای برادرش میفرستاد.به روایت مادرش، حسن در سال ۱۳۶۳ از سپاه شاهینشهر عازم جبهه شد؛ ابتدا به کردستان رفت و سپس به گردان غواصی حضرت یونس لشکر ۱۴ امام حسین(ع) پیوست. او آموزش غواصی و ورزشهای رزمی را پشت سر گذاشت؛ مهارتهایی که مادرش میگوید تا مدتی از آنها خبر نداشت.دریاب درباره وابستگی عاطفی فرزندش به خانواده گفته است که حسن تقریباً هر ۴۵ روز یکبار به خانه سر میزد. هنگام رفتن نیز سرش را روی زانوی مادر میگذاشت و با او درد دل میکرد و از او میخواست بابت رفتنش ناراحت نباشد.
وصیتی متفاوت از یک غواص جوان
مهدی مظاهری، فرمانده شهید فاتحی، در خاطراتش از او بهعنوان جوانی رعنا، خوشچهره و متفاوت با موهای طلایی و چشمان آبی یاد کرده است.به روایت مظاهری، حسن شب پیش از عملیات از او خواسته بود اگر شهید شد، مقداری از خونش را به بدنش بمالد؛ زیرا احساس میکرد پیش از آمدن به جبهه بیش از اندازه بهظاهر و لباسش توجه میکرده و میخواست به این شکل، برای آن رفتار خود جبران و طلب بخشش کند.این درخواست، تصویری متفاوت از نوجوانی به دست میدهد که در کنار توجه به ظاهرش، نگران نیت و رفتار خود نیز بود.
۱۲ سال انتظار برای بازگشت
حسن فاتحی در عملیات کربلای ۴، در منطقه امالرصاص، به شهادت رسید و پیکرش به عقب بازگردانده نشد. سالها بیخبری، خانوادهاش را میان امید به بازگشت و اندوه فقدان نگه داشت؛ مادرش حتی پس از بازگشت آزادگان در سال ۱۳۶۹ نیز به دنبال خبری از فرزندش میگشت.سرانجام پس از ۱۲ سال، پیکر شهید شناسایی و به خانواده تحویل داده شد. به گفته مادرش، هنگام شناسایی، پلاک همراه پیکر بود و تارهای موی طلایی حسن نیز روی لباسهایش باقیمانده بود.دریاب روایت کرده است که همسرش، پدر شهید، پس از سالها بیخبری از حسن از دنیا رفت و حدود ۴۰ روز بعد، پیکر فرزندشان بازگشت؛ بازگشتی که پس از سالها انتظار، پایان بیخبری بود، اما جای خالی نوجوانی را که در ۱۷سالگی به شهادت رسیده بود، پر نمیکرد.
شهید حسن فاتحی، همان نوجوانی که بهخاطر موهای طلاییاش در جبهه شناخته میشد، سرانجام در گلستان شهدای اصفهان آرام گرفت؛ جایی که خانوادهاش پس از سالها انتظار توانستند بهجای مزار خالی، بر مزار پیکر بازگشته او حاضر شوند.برای مادر، موهایی که روزی با روبان قرمز میبافت و با آنها فرزندش را از میان جمعیت پیدا میکرد، پس از سالها به آخرین نشانه حضور او تبدیل شد؛ نشانی کوچک از پسری که رفت، اما انتظار بازگشتش سالها در خانه باقی ماند.