پیام سپاهان - فرهیختگان / «قسمت محذوف داستان ظریفِ چین» عنوان یادداشت روز در روزنامه فرهیختگان به قلم موسوی است که میتوانید آن را در ادامه بخوانید:
آقای محمدجواد ظریف، وزیر خارجه پیشین ایران، در اظهارنظری درباره تجربه چین گفت: «مائو گفت من به خودم باور دارم که جلوی آمریکا بنشینم و با آن مذاکره کنم. چین بعدازاین بود که پیشرفت کرد.» این سخن، اگر قرار است بهعنوان یک درس تاریخی برای سیاست خارجی ایران مطرح شود، یک ایراد اساسی دارد؛ ترتیب وقایع تاریخی را با یک روایت سیاسی جایگزین میکند و مذاکره را از زمینه قدرت و منافع ملی جدا میسازد. تجربه چین نه نشان میدهد که مذاکره بهتنهایی راه پیشرفت است و نه ثابت میکند که نشستن پشت میز مذاکره با آمریکا، نقطه آغاز بازیابی عزت ملی است. تاریخ چین روایت پیچیدهتری دارد.
1. سده تحقیر چین در سال ۱۹۷۲ پایان نیافت
در روایت تاریخی رسمی جمهوری خلق چین، سده تحقیر از جنگ نخست تریاک در سال ۱۸۳۹ آغاز میشود و تأسیس جمهوری خلق چین در اول اکتبر ۱۹۴۹، نقطه پایان آن به شمار میرود. در آن روز، مائو تسهتونگ هنگام اعلام تأسیس جمهوری خلق، جمله مشهور خود را بیان کرد: «مردم چین برخاستهاند.» این جمله صرفاً عبارت تبلیغاتی نبود؛ نماد پایان یک دوره طولانی از مداخلات خارجی، قراردادهای نابرابر، شکستهای نظامی و تضعیف حاکمیت ملی در حافظه سیاسی چین بود. البته تأسیس جمهوری خلق به معنای پایان فقر، توسعهنیافتگی یا همه منازعات خارجی چین نبود؛ اما از منظر حاکمیت سیاسی و روایت رسمی این کشور، نقطه عطف اصلی در سال ۱۹۴۹ رخ داد، نه در فوریه ۱۹۷۲، زمانی که ریچارد نیکسون، رئیسجمهور آمریکا، به پکن سفر کرد؛ بنابراین، اگر سخن آقای ظریف این معنا را القا کند که مائو با نشستن روبهروی رئیسجمهور آمریکا به سده تحقیر چین پایان داد، میان دو رویداد تاریخی متفاوت خلط شده؛ پایان نمادین دوره سلطه و تضعیف حاکمیت ملی و گشایش دیپلماتیک در چهارچوب جنگ سرد.
2. چرا نیکسون به چین رفت؟
برای فهم سفر نیکسون باید به شرایط جنگ سرد بازگردیم. در اواخر دهه ۱۹۶۰، روابط چین و اتحاد شوروی بهشدت تیره شده بود و درگیریهای مرزی سال ۱۹۶۹، اختلاف پکن و مسکو را به مرحلهای خطرناک رسانده بود. در سوی دیگر، آمریکا درگیر جنگ ویتنام بود و به دنبال راههایی برای بهبود موقعیت راهبردی خود در برابر شوروی میگشت. در چنین شرایطی، نزدیکی به چین برای واشنگتن فرصتی بود تا از شکاف میان دو قدرت کمونیستی بهرهبرداری کند و موازنه قدرت را به سود خود تغییر دهد. چین نیز انگیزههای روشنی داشت؛ کاهش فشار امنیتی شوروی، گسترش فضای مانور دیپلماتیک و تقویت موقعیت بینالمللی خود. این همان منطق دیپلماسی مثلثی نیکسون و کیسینجر بود؛ استفاده از روابط میان واشنگتن، مسکو و پکن برای بهبود موقعیت راهبردی آمریکا. پس نیکسون به پکن نرفت تا با یک حرکت نمادین، تحقیر تاریخی ملت چین را پایان دهد. او به این سفر رفت، زیرا نزدیکی به چین با منافع راهبردی آمریکا ارتباط داشت. مائو نیز صرفاً برای اثبات اعتمادبهنفس خود مذاکره نمیکرد. او از یک فرصت ژئوپلیتیکی برای کاهش تهدیدهای امنیتی و گسترش قدرت مانور کشورش بهره میبرد. درس اصلی این رویداد، اهمیت محاسبه منافع متقابل است، نه قدرت جادویی مذاکره.
3. تثبیت جایگاه بینالمللی پیش از سفر نیکسون
چین در سال ۱۹۷۲ کشوری بدون قدرت و فاقد ابزار چانهزنی نبود. این کشور از سال ۱۹۶۴ به سلاح هستهای دستیافته بود و در اکتبر ۱۹۷۱، بر اساس قطعنامه ۲۷۵۸ مجمععمومی سازمان ملل متحد، نمایندگی چین در سازمان ملل و کرسی دائمی شورای امنیت به جمهوری خلق چین واگذار شد. این تحولات پیش از سفر نیکسون اتفاق افتاده بودند. البته چین در آن زمان همچنان با فقر گسترده، عقبماندگی اقتصادی و محدودیتهای جدی نظامی و فناورانه مواجه بود؛ بنابراین، نباید آن را قدرتی همتراز با آمریکا در همه زمینهها تصور کرد. اما موقعیت جمعیتی، توان هستهای، اهمیت ژئوپلیتیکی و جایگاه دیپلماتیک آن، قدرت چانهزنی معناداری ایجاد کرده بود. نکته همینجاست؛ چین برای مذاکره با آمریکا لازم نبود ابتدا به یک قدرت اقتصادی همتراز تبدیل شود؛ اما مذاکره نیز در خلأ صورت نگرفت. دو طرف به دلایل مشخصی به یکدیگر نیاز پیدا کرده بودند. در روابط بینالملل، اعتمادبهنفس رهبران میتواند اهمیت داشته باشد، اما بهخودیخود جایگزین قدرت ملی، موقعیت راهبردی و وجود منافع مشترک نمیشود.
4. مذاکره در سال ۱۹۷۲ نقطه پایان تحقیر بود؟
یکی دیگر از نکات مهم، تفاوت میان گشایش دیپلماتیک و برقراری روابط رسمی است. سفر نیکسون به چین در فوریه ۱۹۷۲، نقطه عطفی در روابط دو کشور بود. اعلامیه شانگهای زمینه گسترش تماسها و همکاریهای دوجانبه را فراهم کرد، اما آمریکا در آن زمان جمهوری خلق چین را به طور رسمی به رسمیت نشناخت. برقراری روابط دیپلماتیک رسمی میان واشنگتن و پکن در اول ژانویه ۱۹۷۹ انجام شد؛ حدود هفت سال پس از سفر نیکسون. این فاصله نشان میدهد دیپلماسی فرایندی تدریجی، پیچیده و وابسته به حلوفصل اختلافات است. یک دیدار تاریخی، بهتنهایی همه مشکلات را حل نمیکند و لزوماً به معنای تغییر فوری سیاستهای طرف مقابل نیست. پس حتی در نمونه چین نیز نباید از یک گشایش دیپلماتیک، نتیجهای فراتر از واقعیت تاریخی استخراج کرد.
5. پیشرفت اقتصادی چین محصول یک دیدار نبود
یکی از مهمترین اشکالات روایت سادهشده از تجربه چین، پیوند مستقیم میان مذاکره با آمریکا و آغاز پیشرفت اقتصادی این کشور است. اصلاحات اقتصادی چین عمدتاً از سال ۱۹۷۸، تحت رهبری دنگ شیائوپینگ آغاز شد. این اصلاحات شامل تغییر در سیاستهای کشاورزی، گسترش فعالیتهای بازارمحور، جذب سرمایه و فناوری خارجی، ایجاد مناطق ویژه اقتصادی و توسعه تجارت بینالمللی بود. گشایش روابط با آمریکا به بهبود فضای بینالمللی چین کمک کرد و در بلندمدت بخشی از زمینه ادغام گستردهتر این کشور در اقتصاد جهانی را فراهم آورد؛ اما نباید این عامل را با علت اصلی و کافی توسعه اقتصادی یکی دانست. تجربه چین حاصل ترکیبی از سیاستگذاری داخلی، توسعه زیرساختها، سرمایهگذاری، انباشت توان صنعتی، نیروی کار گسترده، اصلاحات نهادی و بهرهگیری از فرصتهای اقتصاد جهانی بود. به بیان دیگر، مذاکره بخشی از مسیر بود، نه تمام مسیر. چین ابتدا در سال ۱۹۴۹ ساختار سیاسی جدیدی ایجاد کرد؛ سپس در شرایط رقابت قدرتهای بزرگ، از فرصتهای دیپلماتیک برای بهبود موقعیت خود بهره برد و از اواخر دهه ۱۹۷۰، با تغییر سیاستهای اقتصادی، مسیر توسعه را دگرگون کرد. فشردهکردن این روند چند دهساله در یک گزاره که «مائو جرئت مذاکره پیدا کرد و چین پیشرفت کرد»، نه توضیح تاریخ، بلکه سادهسازی آن است.
6. آیا درس چین برای ایران این است که فقط باید با آمریکا مذاکره کنیم؟
اینجا مسئله از تاریخ چین فراتر میرود و به سیاست خارجی ایران مربوط میشود. اگر مقصود آقای ظریف این باشد که مذاکره، حتی با رقیب یا دشمن، میتواند ابزار تأمین منافع ملی باشد، این گزاره فیالنفسه قابلدفاع است. در دیپلماسی، مذاکره نه نشانه ضعف است و نه بهخودیخود نشانه قدرت. ارزش آن به نتیجهای بستگی دارد که برای کشور به دست میآورد؛ اما اگر تجربه چین به این معنا تفسیر شود که کافی است با آمریکا روبهرو شویم، اعتمادبهنفس نشان دهیم و وارد گفتوگو شویم تا مسیر پیشرفت هموار شود، این نتیجهگیری از تاریخ به دست نمیآید. پرسشهای اساسی دیگری نیز وجود دارند: طرف مقابل از مذاکره چه منفعتی به دست میآورد؟ چه عواملی او را به توافق پایبند میکند؟ کشور مذاکرهکننده چه ابزارهایی برای چانهزنی دارد؟ چگونه میتوان منافع اقتصادی و امنیتی حاصل از توافق را حفظ کرد؟ اگر توافق نقض شود یا شرایط سیاسی تغییر کند، چه گزینههایی باقی میماند؟ آیا سیاست داخلی و اقتصادی کشور برای استفاده از فرصتهای احتمالی آماده است؟ تجربه چین نشان میدهد دیپلماسی مؤثر، بخشی از یک راهبرد گستردهتر است. این راهبرد باید میان توان داخلی، منافع اقتصادی، امنیت ملی و تحولات نظام بینالملل پیوند برقرار کند. ایران نیز برای بهرهگیری از مذاکره، به ارزیابی واقعبینانه منافع طرف مقابل، تعریف روشن اهداف، حفظ ظرفیتهای چانهزنی و برنامهای عملی برای تبدیل توافق به منافع پایدار نیاز دارد. نه میتوان مذاکره را بیفایده دانست و نه میتوان آن را جانشین قدرت ملی و سیاستگذاری درست کرد.
7. مذاکره ابزار قدرت است، نه جایگزین آن
آقای ظریف بهعنوان دیپلماتی باسابقه، بهتر از بسیاری میداند که در روابط بینالملل، دولتها صرفاً به دلیل احترام به اعتمادبهنفس طرف مقابل وارد مذاکره نمیشوند. آنها زمانی حاضر به مصالحه یا همکاری میشوند که ارزیابیشان از منافع، هزینهها و گزینههای جایگزین تغییر کند. البته این به معنای آن نیست که قدرت نظامی یا اقتصادی تنها عامل تعیینکننده در دیپلماسی است. اعتبار تعهدات، مهارت مذاکره، شناخت طرف مقابل، اعتماد متقابل و طراحی توافق نیز اهمیت دارند؛ اما این عوامل در بستر منافع و محاسبات راهبردی معنا پیدا میکنند. تجربه چین دقیقاً به همین دلیل مهم است؛ پکن از شکاف میان آمریکا و شوروی برای بهبود موقعیت خود استفاده کرد، درحالیکه واشنگتن نیز اهداف مشخص خود را دنبال میکرد. سپس چین، در دورهای دیگر، با اصلاحات اقتصادی و تغییر جهت سیاستهای توسعهای، زمینه رشد بلندمدت خود را تقویت کرد. این تجربه نه دعوت به انزواست و نه توجیهی برای مذاکره به هر قیمت، بلکه یادآور آن است که دیپلماسی زمانی به ابزار مؤثر تأمین منافع ملی تبدیل میشود که با شناخت واقعیتهای قدرت و برنامهای روشن برای آینده همراه باشد.
- نتیجهگیری؛ تاریخ را نباید برای اثبات یک نسخه سیاسی بازنویسی کرد
نقد اصلی به سخن آقای ظریف، دفاع از مذاکره یا مخالفت با آن نیست؛ مسئله این است که تجربه تاریخی چین را نباید به روایتی تقلیل داد که در آن، اعتمادبهنفس مائو در نشستن پشت میز مذاکره با آمریکا، علت پایان تحقیر و آغاز پیشرفت چین معرفی شود. سده تحقیر در روایت رسمی چین با تأسیس جمهوری خلق در سال ۱۹۴۹ به پایان رسید؛ گشایش دیپلماتیک با آمریکا در سال ۱۹۷۲ رخ داد؛ روابط رسمی چین و آمریکا در سال ۱۹۷۹ برقرار شد؛ و اصلاحات اقتصادی نیز از اواخر دهه ۱۹۷۰ مسیر توسعه چین را تغییر داد. اینها مراحل متفاوت یک تحول تاریخیاند، نه اجزای یک داستان ساده درباره فضیلت مذاکره. اگر قرار است از چین برای سیاست خارجی ایران درس بگیریم، درس آن نه تقدیس مذاکره است و نه نفی آن. درس اصلی این است که مذاکره زمانی بیشترین فایده را دارد که بر شناخت دقیق منافع طرف مقابل، برخورداری از ظرفیت چانهزنی، انسجام راهبردی و توانایی تبدیل توافق به دستاوردهای پایدار استوار باشد. چین با یک دیدار به قدرت اقتصادی تبدیل نشد و با یکدست دادن، حاکمیت ملی خود را بازیابی نکرد. این کشور در مسیر تاریخی پیچیدهای حرکت کرد که در آن، تثبیت قدرت سیاسی، بهرهبرداری از فرصتهای ژئوپلیتیکی و اصلاحات اقتصادی، هر یک در زمان خود نقش متفاوتی داشتند. از دیپلماتی در جایگاه آقای ظریف انتظار میرود میان این مراحل تمایز بگذارد. دفاع از مذاکره نیازی به سادهسازی تاریخ ندارد؛ همانطور که دفاع از منافع ملی، بدون شناخت واقعیتهای قدرت، به نتیجه مطلوب نمیرسد. مذاکره میتواند ابزار پیشرفت باشد؛ اما پیشرفت، محصول مذاکره بهتنهایی نیست.