پیام سپاهان - فرهیختگان / «اشتباه قمارباز» عنوان یادداشت روز در روزنامه فرهیختگان به قلم سید اسماعیل موسوی است که میتوانید آن را در ادامه بخوانید:
ترامپ در حال از بین بردن سازوکارهایی است که دولتهای پیشین آمریکا برای مهار ایران طراحی کرده بودند. از زمان اوباما و پس از مشخص شدن ناکارآمدی حمله نظامی به ایران در زمان بوش، سیاست ایالات متحده در قبال ایران تغییر کرد. در دوران اوباما دکترینی طراحی شد که مهمترین رکن آن تحریمهای همهجانبه اقتصادی بود.
دکترین تعلیق
این سیاست کلان که تحریمهای اقتصادی بخش مهمی از آن بود، بر «معلق نگهداشتن» ایران استوار بود؛ سیاستی که مانع از رسیدن ایران به نقطه تصمیمگیری میشد. همه چیز بهگونهای طراحی شده بود که ایران هیچگاه خودش را بهطور کامل در گوشه رینگ نبیند و تصمیم بزرگ برای مقابلهبهمثل نگیرد یا اساساً توان گرفتن چنین تصمیمی را نداشته باشد.
بازار ![]()
اهمیت پرونده ایران برای آمریکا بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی را میتوان در چهار محور اصلی تعریف کرد:
1. جایگاه ایران در جهان اسلام
2. ضدیت ایران با اسرائیل
3. حضور ایران در بازار نفت
4. شراکت ویژه اقتصادی با شرق
سیاست اوباما در هر چهار محور این بود که ایران اثرگذاری خود را به شکل تدریجی از دست بدهد، بهگونهای که این کمرنگشدن او را به کنش رادیکال سوق ندهد.
چهار محور فشار
در حوزه جهان اسلام: تمام تلاش بر این بود که شیوه عملکرد ایران در حوزه سیاست داخلی و خارجی به الگویی برای کشورهای اسلامی تبدیل نشود و اقدامات ضداسرائیلی و ضدآمریکایی ایران برای مسلمانان جهان جذابیت پیدا نکند. بحران سوریه و حمایت ایران از دولت وقت و مذاکرات هستهای و بهویژه مذاکره با آمریکا از نمونه پروندههایی بودند که رسانهها به وسیله آنها تبلیغات زیادی را علیه جمهوری اسلامی به راه انداختند. برای مثال نتانیاهو حتی بعد از طوفان الاقصی بهنحوی با ایران تقابل کرد که هم بسیاری از دستاوردهای ایران در منطقه را از او بگیرد و هم بهگونهای عمل نکند که برای ایران راهی جز جنگ باقی بگذارد و ایران را به قهرمان مبارزه با اسرائیل تبدیل کند.
ضدیت با اسرائیل: در محور مبارزه با اسرائیل هدف این رویکرد منزوی کردن ایده مبارزه و مقابله با اسرائیل و بهتبع آن بهحاشیهکشاندن اقدامات ضداسرائیلی محور مقاومت بود. اوباما به دنبال آن بود که از طریق نهادهای بینالمللی و با کمک کشورهای منطقه اولاً مسئله فلسطین را از اولویت خارج کند، ثانیاً ایده مبارزه را کنار گذاشته و از طریق پیداکردن راهکاری دیپلماتیک برای مسئله فلسطین گروههای مقاومت را از هر گونه مشروعیتی تهی کند.
در حوزه نفت: آمریکا نفت ایران را تحریم کرد و مانع رشد صنعت نفتی شد؛ اما از طرفی به چین اجازه خرید نفت ایران را بدون تبادل مالی داد تا هم مانع بههمریختگی عرضه نفت در بازار جهانی شود و هم اندکاندک ایران را از بازار جهانی خارج کند.
در حوزه شراکت اقتصادی با شرق: در رویکرد تعلیقی ایران در مجامع جهانی محکوم و از منافع آن مانند عضویت در سازمان تجارت جهانی و مبادلات اقتصادی محروم شد، اما دائم از باز بودن درهای دیپلماسی صحبت میشد. حتی در مواجهه با اپوزیسیون، غرب از طرفی حمایت همهجانبه میکرد و با تبلیغات رسانهای آنها را به میدان میفرستاد، اما در پشتصحنه مشغول مذاکره با سیستم سیاسی بود و از همین اعتراضات بهعنوان اهرم فشار استفاده میکرد. دولت اوباما در زمان مذاکرات بهنحوی رفتار میکرد که هم دست طرفداران مذاکره برای ادامه همکاری با غرب پر باشد، هم بهانه میداد که مخالفان مذاکره ادامه این مسیر را بیفایده بدانند. این امر باعث میشد در ایران بر سر برقراری رابطه جدی با غرب و همچنین شرق - بهویژه چین و روسیه - همیشه اختلافنظر باشد. همین اختلافنظر در داخل باعث میشد طرفین چینی و روسی آنچنان که باید به نفع ایران مداخله نکنند و با ما به شیوه یکی به نعل یکی به میخ بازی کنند. این وضعیت کشور را در حالت «از اینجا رانده، از آنجا مانده» نگه داشت. نه سرمایهگذاری شرقیها برای کمک به ایران وجود داشت و نه غربیها.
وضعیت تعلیق، شکاف تمایل به غرب و ضدیت با غرب (که شکل جدید شکاف قدیمی سنت/تجدد است) را بهشدت فعال کرد و غرب از طریق همین دوگانه سایر شکافها را در جامعه فعال کرد تا با شدت یافتن دوقطبیهای گوناگون، تنش و اصطکاک افزایش یابد و رادیکالیسم و خشونتورزی جایگزین تعامل شود. در چنین شرایطی به شیوهای آرام و فرسایشی تمام نیروهای اجتماعی و سیاسی موجود در ایران دچار استهلاک میشدند.
کنارگذاشتن استراتژی تعلیق
اما بعد از جنگ ۱۲ روزه و شکست آمریکا و اسرائیل در زدن ضربه کاری و نهایی به ایران و نمایانشدن قدرت نظامی ایران برای کشورهای دنیا و محبوبیت پیداکردن ایران در میان کشورهای اسلامی، مجموعه دولتهای غربی به عجله افتادند و اقداماتی کردند که این سیاست پیچیده غرب علیه ایران را به میزان زیادی از بین برد.
نخست، حمله آمریکا و اسرائیل به ایران و مقاومت ایران در برابر این تهاجم، به چین و روسیه فهماند که ایران در حال حاضر نوک پیکان تقابل با غرب - بهویژه آمریکا - است و اگر ایران آسیب دیده و از دور خارج شود، چین و روسیه قطعاً آسیب جدی خواهند دید، بهویژه در نحوه ارتباط با غرب. همین امر باعث شد چین و روسیه برخلاف دفعات پیشین این بار محکمتر از همیشه در عرصه بینالمللی به نفع ایران عمل کنند. نمونه این وضعیت را میتوان در فعالکردن مکانیسم ماشه دید. این امر جدیت غرب برای ضربهزدن به ایران و اهمیت از دور خارجشدن ایران برای غرب را بهوضوح برای چین و روسیه روشن کرد.
دوم، دولت پزشکیان - که دولتی با تمایل بیشتر به جریان اصلاحطلبی است - با آغاز جنگ ۱۲ روزه در حین مذاکرات و اقدامات و رفتارهای پسینی ترامپ، متوجه شد هرگونه برنامهریزی جدی برای کشور باتکیهبر نتیجه مذاکرات با آمریکا بیفایده خواهد بود و ترکیب ترامپ و نتانیاهو هیچ امتیاز و حتی فضایی برای کنشگری به ایران نخواهند داد. نمونه دیگر این عجله، بهرهبرداری سریع و شتابزده از فشارهای اقتصادی پس از جنگ ۱۲ روزه بود. فعالشدن مکانیسم ماشه، توقیف نفتکشها، ممانعت از بازگشت ارز از طریق تراستیها و... همگی اقداماتی بودند که اقتصاد تحتفشار ایران را با مشکلات مضاعف مواجه میکرد.
شتابزدگی در مواجهه با اعتراضات
غربیها که منتظر بروز آثار اجتماعی این دور از تشدید فشار اقتصادی بودند، با آغاز اعتراضات (که نقطه شروع آن مستند ترانه علیدوستی بود)، با عجله اعتراضات را وارد فاز مسلحانه و خشونتآمیز کردند و عملاً هرآنچه را رشته بودند، پنبه کردند.
کافی بود اعتراضات مسالمتآمیزی که در بازار شروع و باعث قفلشدن مبادلات اقتصادی شده بود دو هفته دیگر ادامه پیدا میکرد. اگر بعد از دو یا سه هفته فاز مسلحانه و خشونتآمیز آغاز میشد، قطعاً تبعات و هزینههای آن بسیار سنگینتر میبود؛ چرا که در این بازه امکان وجود داشت تا بخش بزرگتری از طبقه متوسط را از طریق اعتراضات مدنی همراه کرده و جمعیت بسیار بیشتری از این طبقه ناراضی را به خیابان بکشانند.
اما عجله و اضطراب ترامپ و نتانیاهو باعث شد تا بلافاصله رضا پهلوی را - که به دست رسانههای خودشان او را بزرگ کرده بودند - به میدان فرستاده و با ارسال رمز آغاز عملیات، گروههای مسلح را وارد میدان کنند. نتیجه آنکه خشونت بالای گروههای مسلح بهعکس باعث عقبنشینی گروههای مختلف اجتماعی شد و داستانی که میتوانست بسیار خطرناکتر باشد، در نخستین روزهای شروعش متوقف شد.
نتیجه این اشتباه این شد که پس از بازگشایی اینترنت بینالمللی و تلاش حداکثری رسانههایی همچون بیبیسی برای ساختن آیکون از جانباختگان روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه برای طبقه متوسط (با تأکید بر نمایش صحنههای موردعلاقه این طبقه از زندگی جانباختگان مانند: آوازخواندن، جشن تولد، رقص، صحبت از آرزوها، ساززدن، نگهداری از حیوانات و...)، هیچگونه اعتراض فراگیر و جامعی در بستر شبکههای اجتماعی علیه نظام سیاسی ایران رقم نخورد.
در مقابل، ورود صریح و عجولانه مقامات اسرائیلی و آمریکایی در حمایت از اعتراضات خشونتآمیز و نیز تهدید جان رهبر انقلاب اسلامی باعث شد که گروههای اجتماعی طرفدار نظام نهتنها دچار تردید نشوند، بلکه یکپارچه و با تمام توان به نفع نظام وارد عمل شوند؛ چه در عرصه فیزیکی و میدانی و چه در عرصه فعالیت در فضای مجازی.
دو رویکرد رسانهای متفاوت
این نابلدی در تعامل با طبقه متوسط محصول روی کارآمدن دولت ترامپ بود. در سال ۱۳۹۶ و همزمان با آغاز پروژه فشار حداکثری، شبکه ایراناینترنشنال تأسیس شد. تأسیس این شبکه مصادف شد با مطرحشدن چهرههای جدیدی از اپوزیسیون مانند مسیح علینژاد که وجه ممیزه اصلی آنها با مخالفان پیشین، هیجان و خشونت بالای آنان بود.
ایراناینترنشنال برخلاف بیبیسی - که دائم در تلاش بود چهرهای منصف، علمی و فرهیخته از خود به نمایش بگذارد و افراد دانشگاهی، بهویژه دانشجویان را مخاطب خود قرار دهد - از ابتدا مخاطب خود را افراد عامی و معمولی، بهویژه جوانان شهرستانی و غالباً محروم از تحصیل و شغل تعریف کرد و برای اقناع آنها هیچ تلاشی برای حرفهایبودن و منصفبودن از خود نشان نداد.
در پروژه جدید غرب برای بههمریختن فضای داخلی، دیگر الگوهای انقلاب رنگی گرجستان و اوکراین مطرح نبود و سوریه به مدل جدیدی برای آشوب از درون انتخاب شد. سرمایهگذاری روی دانشگاهیان، هنرمندان و افراد تحصیلکرده این هدف را محقق نمیکرد؛ چرا که این افراد امکان بروز خشونت به شکل ویژه را نداشتند. اما اگر برنامهریزی و سرمایهگذاری مکفی برای افراد محرومیتچشیده و خسته از بیکاری و بیپولی صورت میگرفت، این قابلیت را داشتند که خشونت قابلتوجه و تکاندهندهای از خود نشان دهند.
این شبکه بارها دروغ گفته و بستری برای مطرحکردن ادعاهای عجیبی مانند مفیدبودن تهاجم خارجی به ایران بوده است؛ چرا که هدف آن تنها تحریک احساسات و هیجانات است، نه دادن ذهنیتی لیبرال بهمنظور نقد حاکمیت دینی. بهعبارتدیگر، پروژه ایراناینترنشنال رادیکالتر کردن و تشدیدکردن اعتراضات داخلی بوده و است.
اما این روش موفقیتآمیز نبوده است؛ چراکه بدون حضور طبقه متوسط که در کلانشهرها ساکنند، اعتراضات خشونتآمیز شهرهای حاشیهای و کوچک نمیتواند اثربخشی قابلتوجهی داشته باشد. اما نکته اینجاست که این میزان خشونت و تنفر که امثال ایراناینترنشنال و طیف پهلویها مبلغ آن هستند، بیش از آنکه به میدان آورنده طبقه متوسط باشد، بیشتر باعث دورشدن آنها از صحنه و همراهی آنها با نظام میشود.
اشتباهات استراتژیک دیگر
نمونه دیگر این شتابزدگی را میتوان در تروریستی خواندن سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بهخاطر حوادث اخیر توسط اتحادیه اروپا دانست. اقدامی که باعث شد ایران با جدیت اروپا را از دور مذاکرات کنار گذاشته و دیگر نقشآفرینی برای آن قائل نباشد؛ چه اینکه مواجهه اروپا با تصمیمات ترامپ، بهخصوص ماجرای گرینلند و اوکراین، نشان داد که اروپا بدون آمریکا توان دفاعکردن از خود را ندارد.
به سیم آخر زدن ایران
اما مهمترین و بزرگترین اشتباه ترامپ جدیت او در تهاجم به ایران است. کاری که اوباما و بایدن از انجام آن اعراض داشتند و باوجود فشارهای نتانیاهو در حین طوفانالاقصی از دنبالکردن آن سرباز میزدند و تنها به تهدیدکردن بسنده میکردند. این اقدام ترامپ باعث شد بعد از گذشت بیش از ۱۵ سال، نظام سیاسی ایران خود را در گوشه رینگ احساس کرده و شجاعت گرفتن تصمیمات بزرگ را پیدا کند.
در واقع آن چیزی که رؤسایجمهور قبلی آمریکا سعی میکردند تا با ظرافت و پیچیدگی مانع آن بشوند، ترامپ رقم زد: به سیم آخر زدن ایران. ساختار سیاسی ایران اینبار به شکل یکپارچه به این نتیجه رسیده که چارهای جز جنگ برایش باقی نمانده و اگر اینبار مماشات کند چیزی از او باقی نخواهد ماند. به همین خاطر اینبار نهتنها تلاشی برای نمایش عدم تمایل به درگیری از خود نشان نداد، بلکه در تمام پیامهای مستقیم و غیرمستقیم نظامی و سیاسی خود به دشمنان فهماند که این بار بههیچوجه کوتاه نیامده و حاضر است تمام هزینههای لازم برای اتخاذ چنین تصمیمی را بدهد.
این نمایش عزم نبرد، باعث شد روسیه که همیشه در دادن تسلیحات به ایران هزار جور اداواطوار درمیآورد، اینبار به شکلی گسترده و در مدت زمانی کوتاه میزان قابلتوجهی سلاح را به ایران منتقل کند. گروههای مقاومت و بدنههای اجتماعی حامی ایران بهصراحت آمادگی خود را برای نبرد اعلام کنند. چین و روسیه به شکلی جدی در عرصه بینالمللی به دفاع از ایران پرداخته و به آمریکا برای انجام چنین اقدام متهورانهای هشدار بدهند.
کشورهای عرب منطقه که تا پیشازاین خیالشان بابت ضعیفشدن ایران و گروههای حامیاش تا حدی راحت شده بود، با اعلام صریح رهبر انقلاب مبنی بر منطقهای بودن جنگ، بعد از مدتها واقعاً نگران شده و با ابراز آن، ضعف خود را در برابر قدرت نظامی ایران عیان کنند.
اسرائیل؛ بازنده اصلی
شاید کمی عجیب به نظر بیاید، اما بازنده اصلی این وضعیت در حال حاضر اسرائیل است. اسرائیل در شرایطی قرار گرفته که تنها یک چیز او را نجات میدهد و آن هم سرنگونی جمهوری اسلامی یا چیزی نزدیک به آن است. اگر آمریکا به ایران حمله کرده و ایران با دادن پاسخی همهجانبه آمریکا را مجبور به عقبنشینی و توقف جنگ کند یا در حالت دیگر آمریکا را از حمله منصرف کرده و به توافقی حتی نیمبند بکشاند، اسرائیل وارد بحران امنیتی بزرگی خواهد شد: آن هم از دستدادن چتر حمایتی نظامی - امنیتی آمریکا برای اسرائیل در مقابل ایران است.
در واقع آن چیزی که همیشه اسرائیل را از مخمصهها نجات میداد، ورود آمریکا بود. اما اگر آنچه که همه همیشه از آن میترسیدند - یعنی ورود آمریکا - ابهت و هولناکبودن خود را از دست بدهد، اسرائیل یکی از اصلیترین عوامل برقراری امنیتیاش را از دست خواهد داد.
شهید سید حسن نصرالله مدتها پیشازاین اشاره کرده بود که بزرگترین سیاست محور مقاومت برای ضربهزدن به اسرائیل، جداکردن آمریکا از آن است. همه میدانند این مهم تنها زمانی محقق میشود که دفاع از اسرائیل دیگر مثل قبل برای آمریکا فایدهای نداشته باشد و بلکه مضر و هزینهزا باشد که این البته اتفاقی بسیار مهم و دشوار است.
اما نتانیاهو اینبار خود به دست خودش ترامپ را وارد مرحلهای کرده که همه از ورود به آن وحشت داشتند، اما حالا که وارد آن شدهایم، کمکم ترسها در حال ریختهشدن است؛ چراکه دیگر راهی جز مبارزه باقی نمانده است. در واقع آنچه که کار میکرد تهدید حمله نظامی آمریکا به ایران و سایه جنگ بود، نه خود آن؛ حال اگر اوضاع بهنحوی جلو برود که برای همه آشکار شود که این تهدید و قدرتنمایی آمریکا آنقدرها هم ترسناک نیست و میتوان از پس آن برآمد، دوران جدیدی در منطقه آغاز خواهد شد.