پیام سپاهان - وطن امروز /متن پیش رو در وطن امروز منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست
ماجرای ونزوئلا فقط یک رویداد منطقهای نیست بازگشت «قدرت عریان» به سیاست جهانی است
ثمانه اکوان| حمله نظامی آمریکا به ونزوئلا و ربایش رئیسجمهور مستقر این کشور در نگاه نخست شاید به عنوان یکی از اقدامات غافلگیرانه و نظامی و غیرقانونی ترامپ تحلیل شود که ویژگیهای رفتاری او به عنوان رئیسجمهور پیرو نظریه «مرد دیوانه» را به نمایش میگذارد اما آنچه در ونزوئلا رخ داد، صرفاً تغییر یک معادله سیاسی داخلی یا حتی منطقهای نیست، بلکه نشانهای آشکار از تحول در شیوه اعمال قدرت در نظام بینالملل است که امکان دارد تنها به ترامپ محدود نشود و به امری رایج در روابط بینالملل تبدیل شود.
نظم جهانی پس از جنگ دوم جهانی که اتفاقاً خود آمریکاییها بنای آن را با تأسیس سازمان ملل و ایجاد قواعد و قوانین بینالمللی گذاشتند، بر مجموعهای از اصول هنجاری و حقوقی بنا شد که هدف اصلی آنها مهار استفاده خودسرانه از زور و جلوگیری از بازتولید منطق «قدرت عریان» بود. اصل حاکمیت دولتها، منع توسل به زور، حلوفصل مسالمتآمیز اختلافات و نقش نهادهای چندجانبه، ستونهای این نظم را تشکیل میداد. هر چند این اصول همواره به طور کامل رعایت نشده اما دستکم به عنوان چارچوبی مشروعیتبخش یا محدودکننده برای رفتار دولتها عمل میکرد و دنیا را به این نتیجه رسانده بود که شاید این قوانین و سازمانها نتوانند جلوی جنگ و خونریزی و اعمال نامحدود قدرت را بگیرند اما میتوانند دستکم از ابعاد و میزان آن به مرور زمان کم کند. با این حال این امید در طول چند سال گذشته با حملات بیرحمانه و حشیانه صهیونیستها به غزه و 6 کشور دیگر منطقه و حملات آمریکا به ایران و کمک این کشور به تروریستها برای در دست گرفتن قدرت در سوریه، در حال تبدیل شدن به یأس است. چراغ هشدار برای از بین رفتن کارآمدی نهادهای بینالمللی و قوانین حقوقی بینالمللی مدت زیادی است که روشن شده اما اقدامات اخیر ایالات متحده و رژیم صهیونیستی عملاً به سخره گرفتن نظم بینالملل و نهادهای مرتبط با ایجاد این نظم است.
اقدام آمریکا در ونزوئلا بویژه به دلیل ماهیت آن یعنی اقدام شگفت ربایش یک رئیسجمهور با عملیات نظامی مستقیم، این چارچوب را این بار به طور بیسابقهای به چالش کشیده است. این رویداد، پرسشی بنیادین را پیش روی جامعه جهانی قرار میدهد: آیا نظم بینالملل وارد مرحلهای شده که در آن قواعد همچنان وجود دارد اما الزامآور نیست یا آمریکا سعی دارد نظم جدیدی برای دنیا بسازد که در آن خودش از همه قواعد و قوانین مستثنا باشد؟
اهمیت این پرسش زمانی دوچندان میشود که به شرایط کنونی جهان نگاه کنیم؛ جهانی که همزمان با جنگ اوکراین، تنشهای فزاینده در شرق آسیا، بحرانهای مزمن در خاورمیانه و رقابت فزاینده قدرتهای بزرگ دستوپنجه نرم میکند. در چنین فضایی، هر اقدام یکجانبه از سوی یک ابرقدرت، فراتر از هدف اعلامی خود معنا مییابد و به سیگنالی برای دیگر بازیگران تبدیل میشود. از این منظر، ونزوئلا نه یک استثنا بلکه آزمایشگاهی برای سنجش تحمل نظم جهانی در برابر نقض قواعد بنیادین است.
بازار ![]()
* ضربه به بنیانهای نظم بینالملل؛ تضعیف حاکمیت و اصل منع توسل به زور
در قلب نظم بینالملل مدرن، ۲ اصل به هم پیوسته قرار دارد: حاکمیت دولتها و منع توسل به زور. این ۲ اصل نهتنها مبنای حقوقی منشور سازمان ملل متحد را تشکیل میدهد، بلکه نقش روانی و سیاسی مهمی در ایجاد نوعی پیشبینیپذیری در روابط بینالملل ایفا میکند. حتی زمانی که این اصول نقض شده، دولتها معمولاً کوشیدهاند با ارائه توجیهات حقوقی یا اخلاقی، خود را در چارچوب آنها تعریف کنند.
حمله به ونزوئلا اما یک گام فراتر میرود. در این مورد، نهتنها از زور نظامی استفاده شد، بلکه هدف آن مستقیماً ساختار حاکمیتی یک دولت مستقل بود. ربودن رئیسجمهور مستقر بدون مجوز شورای امنیت و خارج از چارچوب دفاع مشروع، عملاً این پیام را منتقل میکند که حاکمیت دولتها دیگر یک اصل غیرقابل تعرض نیست، بلکه متغیری وابسته به توازن قدرت و اراده بازیگران مسلط است. اگر تا به حال آمریکا و دیگر متحدانش با توسل به اصل «دفاع مشروع» و حتی «دفاع پیشدستانه» سعی در پیشبرد اهداف خود در دنیا داشتند و با استفاده بیجا و غیرضروری و حتی دروغین از این اصول، اصل حاکمیت ملی کشورها را نقض کردند، حالا این بار حتی «اصل» جدیدی برای توجیه اقدام غیرقانونی خود نمیآورند و آن را در قالب قوانین داخلی خود چارچوببندی میکنند؛ گویی تمام دنیا باید به دستور دادگاههای داخلی آمریکا آماده تغییر نظام سیاسی خود باشند تا آمریکا نیز در این راه به نان و نوایی رسیده و بیش از پیش به چنگاندازی به منابع و اموال کشورهای دیگر بپردازد. این تحول از آن جهت خطرناک است که حاکمیت، صرفاً یک مفهوم حقوقی انتزاعی نیست، بلکه زیربنای ثبات سیاسی در نظام بینالملل محسوب میشود. اگر دولتها اطمینان نداشته باشند مرزهای سیاسی و ساختار قدرتشان از مداخله خارجی مصون است، منطق امنیت به طور بنیادین تغییر میکند. در چنین شرایطی، بقای سیاسی نه از مسیر دیپلماسی و قواعد، بلکه از مسیر قدرت بازدارنده تعریف میشود.
اصل منع توسل به زور نیز در این چارچوب بشدت تضعیف شده است. این اصل قرار بود استفاده از نیروی نظامی را به مواردی کاملاً استثنایی محدود کند اما زمانی که ربایش یک رهبر سیاسی با عملیات نظامی توجیه میشود، مرز میان جنگ، اجرای قانون و مداخله سیاسی از میان میرود. نتیجه این وضعیت، سیال شدن مفهوم «تهدید» و گسترش دامنه اقدام نظامی تحت عناوین مختلف است؛ اقدامی که میتواند به سایر رهبران دنیا نیز سرایت یابد و شاهد انجام حملات نظامی هدفمند و گسترده برخی کشورها علیه افراد و مناصب سیاسی دیگر کشورهای ضعیفتر باشیم.
از منظر نظم جهانی، خطر اصلی در عادیسازی این الگو نهفته است. اگر استفاده از زور برای تغییر واقعیت سیاسی یک کشور به یک گزینه مشروع تبدیل شود، آنگاه کل نظام بازدارندگی حقوقی فرومیریزد و دیگر نیازی به نقض آشکار قواعد هم نخواهد بود؛ کافی است یک قدرت بزرگ روایت خود را از تهدید، امنیت یا عدالت ارائه دهد.
در چنین شرایطی، نظم بینالملل از یک ساختار قاعدهمند به مجموعهای از تصمیمات موردی تبدیل میشود؛ تصمیماتی که بیش از آنکه تابع اصول مشترک باشد، بازتابدهنده موازنه قدرت است. این گذار، شاید برای برخی بازیگران قدرتمند جذاب باشد اما برای ثبات بلندمدت جهان، هزینهای سنگین به همراه دارد. آنچه در ونزوئلا رخ داد، از این منظر نه صرفاً نقض یک قاعده، بلکه تضعیف بنیان هنجاری نظم جهانی است؛ بنیانی که بدون آن، روابط بینالملل به سرعت به منطق بیثبات و پرهزینه رقابت عریان بازمیگردد. در چنین جهانی، امنیت دیگر یک حق جمعی نیست، بلکه امتیازی است که تنها «قدرت» میتواند آن را تضمین کند.
* از قاعدهمحوری به استثنامحوری؛ خطر شکلگیری سابقههای مشروعساز
یکی از خطرناکترین پیامدهای اقدام آمریکا در ونزوئلا نه خود عملیات، بلکه الگویی است که این اقدام میسازد. در سیاست بینالملل، رفتار قدرتهای بزرگ بیش از اسناد رسمی و بیانیهها قاعدهساز است. هنگامی که یک ابرقدرت، بدون مجوز نهادی و خارج از چارچوبهای پذیرفتهشده، دست به اقدام نظامی علیه ساختار حاکمیتی یک دولت میزند، عملاً یک «سابقه قابل استناد» ایجاد میکند؛ سابقهای که دیگر بازیگران میتوانند به آن رجوع کنند (البته غیر از اینکه خود آن قدرت نیز در آینده بارها و بارها از آن استفاده خواهد کرد و به امر رایج در سیاست خارجیاش تبدیل میشود).
در اینجا مساله فقط نقض یک قاعده نیست، بلکه تغییر منطق نظم بینالملل است. نظم قاعدهمحور بر این فرض استوار است که حتی قدرتمندترین دولتها نیز ناگزیرند خود را در چارچوب قواعد توجیه کنند اما در نظم استثنامحور، هر بحران میتواند بهانهای برای تعلیق قواعد شود. تهدید امنیتی، ضرورت اخلاقی، اجرای عدالت یا حتی پیشگیری از بیثباتی، همگی میتواند به استدلالهایی انعطافپذیر برای توجیه اقدام نظامی تبدیل شود. اهمیت «سابقه قاعدهساز» یا precedent از آنجا ناشی میشود که در نظامی فاقد «پلیس جهانی»، مشروعیت بیش از آنکه حقوقی باشد، روایی و سیاسی است. اگر آمریکا میتواند ربایش یک رئیسجمهور را اقدامی مشروع جلوه دهد، دیگر کشورها نیز خواهند آموخت مساله نه پایبندی به قواعد، بلکه توانایی ساختن روایت قانعکننده است. در چنین فضایی، حقوق بینالملل از یک چارچوب الزامآور به یک جعبه ابزار تفسیری تنزل مییابد.
این وضعیت بویژه برای دولتهایی که با قدرتهای بزرگ اختلاف راهبردی دارند، نگرانکننده است، زیرا اکنون میتوان هرگونه اقدام را ذیل مفاهیمی چون «تهدید بالقوه»، «اقدام پیشدستانه» یا «حفاظت از امنیت منطقهای» بازتعریف کرد. به بیان دیگر، آنچه در ونزوئلا رخ داد، مرزهای مشروعیت را جابهجا کرده است؛ نه با لغو رسمی قواعد، بلکه با بیاثر کردن عملی آنها. در چنین شرایطی، خطر اصلی نه یک جنگ بزرگ فوری، بلکه فرسایش تدریجی خطوط قرمز است. هر اقدام بعدی، اندکی آسانتر از اقدام پیشین توجیه میشود. نظم جهانی به جای آنکه بر قواعد مشترک استوار باشد، به مجموعهای از استثناهای انباشتهشده تبدیل میشود. این همان مسیری است که تاریخ نشان داده میتواند به بیثباتیهای گسترده و غیرقابل کنترل منجر شود.
* پیامدهای ژئوپلیتیک؛ باز شدن دست قدرتها در بحرانهای فعال جهانی
شاید مهمترین نگرانی تحلیلگران بینالمللی پس از حمله به ونزوئلا اثر سرریز این اقدام بر بحرانهای حلنشده و فعال جهان باشد. جهان امروز در وضعیتی شکننده قرار دارد؛ جایی که چندین منازعه بزرگ به طور همزمان جریان دارد و هر تغییر در رفتار قدرتهای بزرگ میتواند توازن موجود را بر هم بزند. در چنین فضایی، اقدام آمریکا نهتنها یک تصمیم موردی، بلکه پیامی ژئوپلیتیک برای سایر بازیگران است.
در مورد تایوان، این پیام بویژه حساس است. چین سالهاست تأکید میکند مساله تایوان یک موضوع داخلی است و هرگونه اقدام برای «یکپارچگی سرزمینی» را در همین چارچوب تعریف میکند. اکنون این استدلال میتواند با استناد به رفتار آمریکا تقویت شود: اگر یک ابرقدرت میتواند با توجیه امنیتی یا قضایی وارد خاک کشور دیگری شود و رهبر آن را برباید، چرا اقدام مشابه در قالب «امر داخلی» یا «حفظ ثبات ملی» غیرقابل قبول باشد؟ حتی اگر چین در کوتاهمدت دست به اقدام نظامی نزند، این سابقه قاعدهساز فضای تفسیری خطرناکی ایجاد میکند که هزینه سیاسی چنین اقدامی را کاهش میدهد.
در اوکراین نیز پیامدهای این تحول قابل توجه است. روسیه از ابتدای جنگ، روایت خود را بر مفاهیمی چون تهدید امنیتی، پیشگیری از گسترش ناتو و دفاع از منافع حیاتی بنا کرده است. اکنون اقدام آمریکا میتواند به عنوان شاهدی بر «استانداردهای دوگانه» غرب مورد استفاده قرار گیرد. در چنین شرایطی، تلاش برای حفظ اجماع جهانی علیه تجاوز نظامی دشوارتر میشود و شکافهای سیاسی در نظام بینالملل تعمیق مییابد. از طرف دیگر نخستین نمونههای تأثیر بسیار منفی این طرز تفکر را میتوان در صحبتهای اخیر ولودیمیر زلنسکی، رئیسجمهور اوکراین دید که گفته بود سرنوشت مادورو باید برای پوتین تکرار شود. این صحبتها به نوعی در حال آمادهسازی افکار عمومی برای دوران پس از شکست طرحهای صلح آمریکا برای جنگ اوکراین - روسیه است؛ جایی که یا زلنسکی باید از گود با شیوههای اینچنینی خارج شود یا پوتین.
در مورد ایران، نگرانیها ابعاد متفاوتی مییابد. ایران سالهاست در وضعیت تقابل ساختاری با آمریکا قرار دارد و همواره نسبت به گسترش دامنه اقدامات فراتر از تحریم هشدار داده است. حمله به ونزوئلا این پیام را تقویت میکند که خطوط قرمز پیشین میان فشار سیاسی، اقدام محدود و مداخله مستقیم دیگر آنچنان صلب نیست. حتی اگر سناریوی اقدام نظامی مستقیم محتمل نباشد، همین تغییر در محاسبات میتواند رفتار بازیگران را رادیکالتر و فضای امنیتی را پرتنشتر کند. ایران مدتهاست با توجه به صحبتهای تند و تهدیدآمیز نتانیاهو و ترامپ در فکر ایده «اقدامات پیشدستانه» است و ادامه این تهدیدات با رنگ و بوی «سرنوشت ونزوئلا در انتظار ایران» - که بسیار بعید است و قابلیت اجرایی شدن ندارد- میتواند باعث تدارک اقدامات قاطعتر از سوی ایران و رفتن به سمت خودیاری در نظام بینالملل و تغییر دکترین دفاعی کشورمان باشد.
فراتر از این پروندهها، مساله اصلی این است که قدرتهای بزرگ احساس محدودیت کمتری خواهند کرد. وقتی قواعد به طور انتخابی اجرا میشود، منطق بازدارندگی جای خود را به منطق فرصت میدهد. هر بحران میتواند به نقطهای برای آزمون مرزهای جدید تبدیل شود. نتیجه این وضعیت، افزایش ریسک سوءمحاسبه و تشدید بحرانهایی است که پیشتر نیز به سختی مهار میشد.
از این منظر، حمله به ونزوئلا نهفقط یک رویداد ژئوپلیتیک، بلکه کاتالیزوری برای بیثباتیهای آینده است؛ اقدامی که شاید در کوتاهمدت برای برخی بازیگران سودمند به نظر برسد اما در بلندمدت، هزینههای آن به صورت نااطمینانی گسترده و کاهش پیشبینیپذیری، دامان کل نظام بینالملل را خواهد گرفت.
* تضعیف چندجانبهگرایی و نهادهای بینالمللی
یکی از عمیقترین تبعات اقدام آمریکا در ونزوئلا ضربهای است که به چندجانبهگرایی و نقش نهادهای بینالمللی وارد میکند. نظم جهانی پس از سال ۱۹۴۵ هرچند ناعادلانه و نامتوازن، بر این فرض استوار بود که بحرانهای بزرگ باید از مسیر نهادهایی مانند سازمان ملل، شورای امنیت و سازوکارهای حقوقی بینالمللی مدیریت شود. حتی زمانی که این نهادها ناکارآمد عمل میکردند، نفس رجوع به آنها نوعی تعهد نمادین به نظم قاعدهمحور ایجاد میکرد.
حمله به ونزوئلا اما این پیام را منتقل میکند که نهادهای بینالمللی دیگر مرجع نهایی تصمیمگیری نیستند. زمانی که یک ابرقدرت بدون مجوز شورای امنیت و خارج از هرگونه فرآیند چندجانبه اقدام میکند، این تصور تقویت میشود که سازمانهای بینالمللی صرفاً نقش تزئینی دارند؛ نهادهایی که در بهترین حالت پس از وقوع بحران واکنش نشان میدهند، نه اینکه مانع آن شوند. این وضعیت به طور مستقیم اعتبار حقوق بینالملل را نیز تضعیف میکند. حقوق بینالملل بر خلاف حقوق داخلی، فاقد ابزار اجرایی قوی است و بیش از هر چیز بر پذیرش داوطلبانه و هنجاری استوار است. زمانی که قدرتهای بزرگ آشکارا این چارچوب را دور میزنند، انگیزه دیگر کشورها برای پایبندی به آن کاهش مییابد. چرا دولتی متوسط یا کوچک باید به قواعدی پایبند بماند که تضمینی برای حمایت از آن فراهم نمیکنند؟
* پیامدهای جهانی؛ از مسابقه تسلیحاتی تا بحران اعتماد در روابط بینالملل
تأثیر نهایی اقدام آمریکا در ونزوئلا را باید در سطحی فراتر از کشورها و مناطق مشخص جستوجو کرد؛ در سطحی که به الگوهای رفتاری کل نظام بینالملل مربوط میشود. یکی از نخستین پیامدهای چنین تحولاتی، تشدید منطق خودیاری امنیتی است. در جهانی که قواعد قابل اتکا نیست، هر دولت ناچار است امنیت خود را تا حد امکان به توان داخلی و البته تسلیحات مدرن گره بزند.
این روند به طور طبیعی به افزایش مسابقه تسلیحاتی منجر میشود. کشورها بویژه در مناطق پرتنش، تلاش خواهند کرد توان بازدارندگی خود را ارتقا دهند؛ خواه از طریق خرید تسلیحات پیشرفته، خواه از طریق توسعه قابلیتهای سایبری، موشکی یا نامتقارن یا حتی تلاش برای رسیدن به سلاح هستهای. چنین رقابتی نهتنها منابع اقتصادی را میبلعد، بلکه احتمال سوءمحاسبه و درگیری ناخواسته را نیز افزایش میدهد.
در چنین فضایی، حتی به ابتکارات دیپلماتیک نیز با تردید نگریسته میشود. توافقها شکنندهتر میشود و تعهدات بلندمدت اعتبار خود را از دست میدهد. این امر بویژه در حوزههایی مانند کنترل تسلیحات، امنیت جمعی و مدیریت بحرانهای فراملی - از انرژی و اقلیم گرفته تا مهاجرت - اثرات مخرب دارد.
در نهایت، پیامد کلان این روند را میتوان در یک جمله خلاصه کرد: جهان به سمت پیشبینیناپذیری بیشتر حرکت میکند. نظمی که در آن خطوط قرمز روشن نیست و قواعد به صورت انتخابی اجرا میشود، مستعد شوکهای ناگهانی و بحرانهای زنجیرهای است. شاید حمله به ونزوئلا در کوتاهمدت به عنوان اقدامی موفق یا کمهزینه ارزیابی شود اما در بلندمدت، چنین اقداماتی ساختار شکنندهای ایجاد میکند که هر بحران جدید میتواند آن را به لرزه درآورد.